ترجمه و متن اسرار النقطه يا توحيد مكاشفان - همدانى، على بن شهاب الدين - الصفحة ٣٦ - در بيان علم لطيفه قالبى كه نمازش تعلق به برپا داشتن اوضاع شرعى و مراعات اركان عرفى دارد
اشاره است به استكمال لطيفههاى هفتگانه و استمداد و يارى خواستن آنها مر اوصاف كمالى و علوم حقيقى را از غيبها و باطنهاى هفتگانه و به هم پيوستنهاى حقايق انسانى، مانند بدن و نفس و قلب و سرّ و روح و خفى و اخفى، به نمازهاى حقيقى، براى اين كه هر لطيفهاى از اين لطايف را علمى است كه بدان استكمال مىيابد و از غيب مخصوص بدان لطيفه يارى مىگيرد، و نمازى است كه بدان ترقى كرده و به همسايگى و قرب پروردگارش نايل مىگردد، و اين نماز آن (لطيفه) را از زشتىهاى اوصاف پستى كه تعلق به طورش دارد، و از پليد كردن صورت كمال آن باز مىدارد، مگر غيب هفتم، كه آن مقام فنا و محل استهلاك رسوم است.
[در بيان علم لطيفه قالبى كه نمازش تعلق به برپا داشتن اوضاع شرعى و مراعات اركان عرفى دارد]
٣٥ نخست علم لطيفه قالبيّه است، و آن علم نافع و سودمندى است كه تعلق به آداب و اعمال و اصلاح معاش و زندگانى دارد و از غيب ملكوت ارضى كه از غيب و باطنهاى نفس است استمداد و يارى مىجويد[١] و
[١] - در احاديث ائمه معصومين و به ويژه در اصول كافى آمده كه: ارواح بر پنج نوعاند: روح القدس كه اختصاص به سابقان از مقربان دارد، و ديگر روح ايمان كه اختصاص به مقربان و اصحاب يمين- يعنى اهل ايمان- دارد، و سوم روح القوه و چهارم روح الشهوه و پنجم روح البدن- كه هم براى مقربان و اوليا و مؤمنان و هم اصحاب شمال از اشقيا و كافران- است؛ روح القدس تعلّقش بنفس كليه الهيه است كه محلش عالم ملكوت اعلاست، و روح ايمان تعلقش به نفس ناطقه قدسيه است و هر دو از عالم امر الهىاند، روح القوه و روح الشهوه در هر دو عالم امر و خلق مىباشند و روح البدن( لطيفه قالبيه) از عالم خلق مىباشد، و روحى كه در قرآن آمده، مقصود دو روح اول، يعنى: روح القدس و روح ايمان است.
صدر المتألهين قدس سره مىفرمايد: روح انسانى اگر چه تكوين و ايجادش با خلق بدن است،-- ولى مخلوق از چيزى- و به اصطلاح مكوّن بالخلق- نيست، و نفس ناطقه و روح انسانى با بدن حادث شده- نه به واسطه بدن- بلكه به فرمان خداوند و از عالم امر اوست، و حدوث نفس از جهت باطنش كه جوهر مفارق عقلى است اصلا مسبوق به ماده نمىباشد، يعنى منشأش از ماده نيست، وگرنه پس از سپرى شدن زمان ماده باقى نمىماند، بلكه بدن شرط تعلق و تدبير و تصرف روح است، به همين جهت چون از بدن تجافى حاصل كرد، تدبير و تصرفش زايل مىگردد، خداوند فرموده: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي؛ يعنى از عالم امر الهى است، اين فقط تعريفى براى روح است، ولى مقصود آن است كه او جوهرى بسيط و از عالم امر و بقاست- نه از عالم خلق و فنا-.
نفس ناطقه كه دميده شده از روح الله است- چنان كه فرمود: نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي- از عالم قدس و طهارت است، چيزى از پليديها او را مكدر و تار نمىكند، بلكه نفس حيوانيه در دنيا و آخرت محل شقاوت مىگردد، و او پس از خراب بدن در انسان باقى است و محشور در آخرت است، چنانكه صدر المتألهين قدس سر بر اين مبنا براهين عديده اقامه كرده و از عرشيات مختصّ به اوست.
علامه شعرانى قدس سره- استاد اين فقير- گويد: حاكم مطلق در كمّل از مؤمنين كه اولياء الله باشند نه روح الشهوه است و نه روح القوه و نه روح البدن- كه قوه و نيروى محركه است- بلكه تمام ارواح آنان در تسخير روح الايمان كه عبارت از قوه عاقله است مىباشد، و آن از جهت توجهش به عالم غيب و الهيات و آخرت، قوه عاقله ناميده مىشود- نه تصرف او در علوم كونيه و جهان مادى-
حضرت سيد قطب الدين نيريزى قدس سره در رساله روحيه خويش مىفرمايد: خداوند به پيغمبر مىفرمايد كه بگو روح از عالم امر پروردگار من است؛ در اين آيه شريفه ابهام و اجمال دانش روح براى عوام و بىخبران از مردم است، ولى براى خواص و اهل بينش و تفكر معلوم و روشن است كه او از عالم امر پروردگار است، به همين جهت از روح، تعبير به كلمه نموده است، و به اين روح- از لحاظ جهات اضافات و تابشهاى او بر ابدان و قوالب- روح اضافى گفته مىشود، و يا اين كه خداوند در دو آيه آن را بخود نسبت داده روح اضافى گفته مىشود: يكى آنجا كه فرمود: نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي، و ديگرى: فَأَرْسَلْنا إِلَيْها- يعنى بمريم- رُوحَنا.
پس خداوند طبق حكمت بالغه خود مقرر فرمود كه روح اضافى انسانى كه از عالم علوى است تعلق به بخارى گيرد كه از گردش خون در قلب مخروطى شكل انسان برخاسته، و اين بخار حكم فتيلهاى را دارد كه شعله بدان تعلق مىگيرد، بنا بر اين اين روح، افاضه حيات و زندگى- به صورت دميدن و نفخ ملكوتى- بر اين انسان بشرى مىكند، و چون انسان از جهت روح حيوانى مورد تسويه و اعتدال قرار گرفته و قابل نطق( ادراك كليات) و الهام شد، نفس در عالم امر از روح اضافى علوى ملكوتى بوجود مىآيد- مانند بوجود آمدن حوا از آدم در عالم خلق- و نفس اگر چه در عالم خلق و شهادت حدوث و تكوينش جسمانى است، ولى در عالم مثال، بقا و حقيقتش روحانى مىباشد.
با هر فردى دو قوه است به نام سائق و شهيد( راننده و گواهى دهنده) كه عبارت از دو قوه علمى و عملى است، و هر يك از اين دو قوه را اطوار و مراتبى است كه طىّ آن مراتب عبارت از سلوك صراط مستقيم است.
اما اطوار و مراتب قوه علميه: مدارك عالم شهادت آن پنج قوه است كه عبارت از حواس ظاهره انسانى-- از بينايى و شنوايى و بويايى و چشايى و لامسه است، و مدارك عالم غيب آن قوه هفت است: نخست غيب حس است كه عبارت از حواس باطنى مىباشد و خود داراى پنج حواس است: حس مشترك و خيال و متصرفه و واهمه و حافظه، و بوجود غيب حس، نفس حيوانيه بشرى به كمال مىرسد.
دوم غيب نفس است و آن در وجود انسان عبارت است از جهت انانيت و خودخواهى او، و موقع خروج از قوه به فعليت به ترتيب نامهاى اماره، لوامه، ملهمه و مطمئنه به او اطلاق مىگردد.
سوم از مدارك عالم غيب قوه علميه غيب قلب است، و آن قلب سليمى است كه به پدر خود- روح اضافى- تمايل پيدا كرده است، و هر كجا كه مطلقا قلب، ذكر گردد، نزد عرفاى الهيين همين قلب سليم است كه به مقام مطمئنگى رسيده.
چهارم از مدارك عالم غيب قوه علميه غيب عقل است، و آن نورى است تابنده و مفاض از روح اضافى به قلب، يعنى جهت اعلاى قلب كه متوجه روح اضافى است منور و روشن مىگردد، و هر كجا كه عرفا عقل ذكر كردند، مطلقا همين را اراده دارند، عقل و نفس هر يك اسم مرتبهاى است از مراتب قلب( كه اطوار هفتگانه در آن انجام مىگيرد) چنانكه نورى كه از روح به قلب افاضه مىشود عقل گويند، و همچنين ظلمتى كه از جهت ماده حاصل آيد نفس خوانند، و نفس با مدد و لطف حق و سلوك الى الله تبديل به عقل مىشود.
صدر المتألهين گويد: نفس و عقل اگر چه به حسب مفهوم دو چيزند ولى به حسب مصداق و واقعيت يك چيزند، زيرا هر دو جوهر مجرّداند، و هنگامى كه از جهت تدبير و تصرف به بدن تعلق پيدا كرد نفس ناميده مىشود، و وقتى از لحاظ ادراك امور تعلقش به بدن باشد- نه تدبير و تصرف- عقل ناميده مىشود، و مرتبه بالاتر از اين نفس قدسيه است كه در ادراكات نظرى از حركات فكرى بىنياز است، زيرا تمام نظريات مانند لوح محفوظ در نزدش حاضر است.
پنجم از مدارك عالم غيب قوه علميه غيب سرّ است، و آن مقامى است فوق عقل، و مقام سرّ وقتى به آن اطلاق مىگردد كه قلب به سوى روح توجه، و در مدار قوه جاذبه او قرار گيرد.
ششم از مدارك عالم غيب قوه علميه غيب روح است و آن، لطيفه و حقيقتى است مجرد، كه از اشعه و پرتو روح اعظم است.
هفتم از مدارك عالم غيب قوه علميه غيب خفى است، و آن عبارت از توجه روح است به تمامه به خداوند تعالى.
برخى از عرفا طور روح را مقدم بر سرّ داشته و برخى ديگر غيب حس را در عداد نياورده و طور اخفى قايل شدهاند، و چون ما خود را ملزم به نقل از رساله روحيه حضرت سيد قطب الدين كه از جانشينان و اقطاب بعدى پس از حضرت امير سيد على قدس سرهما است مىديديم، به عينه آن را نقل نموديم.
اما اطوار و مراتب قوه عمليّه عبارت است از ميل ذاتى كه در حقيقت ذوات انسانى قرار داده شده، به آن جهت كه آنچه را كه در وجود او بالقوه و پنهان است به فعليت و ظهور برساند، پس اين ميل در آغاز خلقت انسانى به نزوعيه- كه به معنى طلب است- ناميده مىشود، و در مرتبه نفس نباتى به ميل و خواست، و در مرتبه نفس حيوانى به شوق و شهوت كه آن هم به معنى خواستن و ميل كردن است- به مفهوم قوىترى- و در-- مرتبه نفس اماره به هوى، يعنى خواستى كه با سركشى و شيطنت همراه است، و در مرتبه نفس لوامه به اسلام و آراستن ظاهر را به احكام و شرايع الهى از عبادات، و باطن را به توبه و تضرع و فرار و اخلاص و خشوع، و در مرتبه نفس مطمئنه به استقامت و توكل و تفويض و تسليم و صبر و رضا، و در مرتبه قلب به عبوديت و احسان و الفت، و در مرتبه عقل به همت، و در مرتبه سرّ به محبت، و در مرتبه روح به شدت محبت كه از آن تعبير به عشق و هيمان گرديده، و در مرتبه خفى به تجريد و تفريد و توحيد ناميده مىشود؛ پايان سخن حضرت سيد قدس سره.