ترجمه و متن اسرار النقطه يا توحيد مكاشفان - همدانى، على بن شهاب الدين - الصفحة ١١
٩ ديگر اينكه «الف» صورت جمعيت نقطه است و از آن تعيّن مىيابد، در حالى كه نقطه در «لا تعيّن»[١] غير متعيّن است، همچنانكه برايش اسمى (در لا تعيّنى) ظاهر نشده است، چون آن عين «كلّ» است و «كل» از آن جهت كه «كل» است تعيّنى ندارد؛ از اين جهت است كه حقيقت «الفى» بدان قيام و برپايى دارد، پس نقطه با اينكه در آن (الف) مندمج و درنورديده است و بدان محتجب و پوشيده، قيّوم آن است، همچنانكه قيّوم تمامى حروف هجايى (و الفبايى) است، با اينكه در مراتب و مدارج مخارج آنها مندرج است و به صور آنها محتجب و پوشيده، اين امر اشاره است به شمول و سريان نفس رحمانى[٢] در حقايق افراد موجودات و خصايص و ويژگيهاى
[١] - خداى را محال است چنين اسمى( يعنى لا تعيّن) باشد، چون او را اسماء بزرگى در مراتب افعال و صفات و نسب و احكام الوهى هست كه تعبير از آنها به اعتبارات شده است، حكما گفتهاند: لو لا الاعتبارات لبطلت الحكمة؛ يعنى: اگر اعتبارات نباشد حكمت باطل و بيهوده است؛ حضرت سيد قطب الدين نيريزى مىفرمايد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٢] - چون حق تعالى ذاتا به جهت معروفيت خود- كه فرمود: كنت كنزا مخفيا ... يعنى: گنجى ناشناخته و پنهان بودم و اراده شناسايى خود نمودم، لذا خلق كردم تا شناخته شوم- اقتضاى ظهور فرمود و تجلى نورى كرد از ذات خود بر ذات خود به نور ذاتى خود، بدون آنكه در آن تجلى، زمانى يا مكانى يا جهتى يا كمى يا كيفى يا اشاره و وضعى و يا چيز ديگرى كه همگى از خواص اجسام است ملحوظ باشد، پس اين تجلى نورى و نور مقدس بالذات از آلايش اين صفات حادثه كه نام برديم منزه و مبرّاست، و چون در صقع ذات مجهول الكنه است غيب ثانيش نامند و نيز اسامى مختلفه، از جمله نفس رحمانى و« عماء» و عالم لاهوت و تجلى اول و عالم امر و مشيت مطلقه و رحمت واسعه و مقام« او ادنى» و اسم اعظم و حقيقت محمديه و قلم و جز اينها دارد؛ و اين نور ذات، عين ذات است به وحدت حقه، و مجلاى ذات است كه تمام شئونات و كمالات ذاتى در آن مندمج است.
محمد بن حمزه فنارى در كتاب مصباح الانس گويد: وجود مطلق از آن جهت كه ذات حق سبحان است اقتضاى آن داشت كه داراى تعيّنى باشد كه بدان بر ذات خود تجلى و جلوه نمايد، لذا تجلى كرد؛ اين تجلى و شعور، تجلى ديگرى را براى كمال اسمائى- به سبب رقيقه عشقى تنزيهى كه متصل بين دو كمال است- باعث آمد، سپس اين تجلى، حركتى غيبى و مقدس- به گونه ظهورش- كرد كه تعبير از آن به: احببت ان اعرف- دوست داشتم كه شناخته شوم- كرد، و چون محل قابلى برايش نبود- زيرا غيرى وجود نداشت- لذا به نيروى آن ميل عشقى به اصل خويش بازگشت نمود، ولى به واسطه اين نيروى عشقى حكم ظهور كه تعبير از-- آن به رحمت ذاتى مىشود غالب آمد، آن رحمتى كه عين باطن وجود مطلق- بر حكم لا ظهور- است.
پس بازگشت كرد، در حالى كه متعين بود به تعينى قابل براى تحقيق مطلب عالى و غايى كه آن خود عين كمال اسمايى است، چون محبت اصلى كه تعبير به« احببت» شده حامل اين تجلى اول است و باعث آن بر توجه، تا آنكه اين كمال اسمائى تفصيلى تحقق يابد، توجهش محل قابلى را در مقام توجه، نيافت، نيروى اين توجه شوقى و ميل عشقى به اصل خود بازگشت و حكم ظهور و بطون نسبت به آن برابر ماند، جز آنكه به واسطه اين قوه عشقى حكم ظهور كه تعبير از آن به رحمت ذاتى مىشود و خود عين باطن وجود مطلق است و معبّر به« ان اعرف»، بر حكم لا ظهور كه تعبير از آن به ملابسه حقيقت بطون و خفاء حقيقى كه باطن غضب و مسبوق و مغلوب به باطن رحمت است غلبه و پيشى يافت، لذا اين تجلى كه ظاهر و متعيّن است بازگشت به قوه محبت اصلى كه لازم آن است و باطن در آن نمود، و بدون نسبت واحديت حامل تعيّنى است كه آن، قابل تحقيق مطلب غايى او كه خود عين كمال اسمايى است مىباشد.
شيخ مؤيد الدين جندى در شرح فصوص الحكم( ص: ٤٣) گويد: تعيّن عبارت است از صورت متعين كه بدون متعيّن تعيّن وجودى ندارد، و آن نفس رحمانى است كه خمير مايه و ماده صور موجودات كونى است، همچنانكه نفس انسان كه از قلب برانگيخته مىشود، در قلب داراى تعيّنى است كه از متعيّن امتياز و جدايى ندارد، پس مرتبه« الفى» كه عبارت از واحد و يا نفس انسانى و نفس رحمانى و يا وجود سماوى است سه مرتبه دارد:
نخست: پيش از امتدادش، و آن مرتبه اجمال و احديت و استهلاك اعداد و شمار اوست، بطورى كه اعيان آن اعداد نه ظاهر مىشود و نه امتيازى دارد، و آن اعتبار نفس انسانى است در غيب قلبش، و نفس رحمانى در غيب، عين تعيّن اول است و مقام: كان الله و لم يكن معه شئى، و مقام بودن نفس در اختيار نفس كشنده و استهلاك كثرت اسمايى در احديت ذاتى، و بدان اعتبار،« الف» در نقطه مندرج است، مانند اندراج ديگر حروف در« الف».
دوم: اعتبار امتداد نفس به اعيان حروف است به واسطه ايجاد- حال تعينات آنها در مخارجشان و بازگشتشان به باطن در بازگشتگاههاى صعودشان- و بدان وجود عين« الف» از جهت امتدادش تحقق مىيابد ... و اين اعتبار واحديت واحد است، چنانكه خداوند فرمايد: وَ إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ، يعنى: پروردگار و الاه شما الاه واحدى است( ١٦٣- بقره) و به اين جهت است كه واحد مبدأ براى عدد مىباشد و منزه از كثرت نسبى نمىباشد، يعنى« رب» مستلزم مربوب است و« الاه» مستلزم مألوه؛ و واحد از نسبتهاى ذات و تعينات تجليات او پديد مىآيد؛ اين مرتبه بر مرتبه تعيّن عددى پيشى دارد، پيش بودن به واسطه اطلاق ذاتى احدى كه اعتبار الوهيت مىباشد.
سوم: اعتبار تعيّن نفس در مخارج به صور حروف و تجليات واحد در اعيان يك يك، و ناميده شدنش به اسماء بىشمار مىباشد، و اين نيز مراتب تعينات تجلى نفس رحمانى الهى وجودى و فيض ذاتى جودى كه از غيب باطن قلب كه عبارت از تعين اول است و برانگيخته به مرتبه احديت جمع الجمع است، بر ظاهريت- اسم« الظاهر» كه مشهود و معهود است مىباشد، پس در آنجا جز او كه اول احد و آخر ابد و ظاهر به واسطه عدد و باطن از هر چه كه در شمار آيد، و جامع بين آن چه كه توحّد و تجدّد و تحدّد و تقيّد و تعدّد پذير است نمىباشد، پس وجود واحد حق به اوصاف محدثات متجدّد و پديدههاى نو ظاهر نمىشود، چون در هر ماهيتى، ماهيّتى به حسب آن ماهيت است نه به حسب او، و از آنها در حقيقت مطلق خود بيرون است، مانند رنگ در انواع خود، با اطلاقش در عين و ذاتش، نه در اين و كجايش؛ اين را نيك بفهم.
از اين سخن( جندى) چنين مفهوم مىشود كه نفس رحمانى، مطلق وجود است، از آن جهت كه متعيّن به هر تعينى هست، لذا ماده و خمير مايه همه تعينات است و آن همان« عماء» است.
اما از نظر برخى از محققين از عرفا، نفس رحمانى اطلاق بر حقيقت محمديه مىشود كه همان وجود عام- به قول صدر الدين قونوى- و منبسط و خلق ساكن و غير اينها مىشود و گويند: شأن الهى كه تمام كمالات را جامع و تماميت را شامل بود اقتضا نمود كه: كشور ايجاد و رحمت را گسترش دهد، از آن جهت كه عزت قدم هيچ مناسبتى با حدوث نداشت، ارادهاش چنين تعلق گرفت كه جانشينى از جانب خويش قرار دهد كه رويى به سوى عزت قدم داشته و فيض را از آن سو گرفته، و رويى سوى حدوث و خلق داشته كه فيض گرفته از حق را به خلق برساند، چنين خليفهاى را كه اساميش را بيان داشتيم پديد آورد و خلعت و لباس تمام اسماء مباركش را بر او پوشانيد، و برگزيدهترين نعمتهاى خود را بر او ارزانى داشت و بر تخت خلافت نشانيد و مقدرات امور خلايق را بدو سپرد و حكم و فرمان موجودات را به او حواله فرمود.
سپس آن خليفه و انسان كامل را به جهت مظهريت دو اسم:« الظاهر» و« الباطن» خود داراى دو جهت ساخت، حقيقت و باطنش را عقل كلى كه نام ديگرش قلم اعلا و روح اعظم است مقرر فرمود، و صورت و ظاهر او را عالم شهادت قرار داد؛ اين صورت ظاهر كه عالم است همان انسان كبير است و انسان كامل و خليفه الهى در زمين انسان صغير ناميده مىشود، او اگر چه از حيث صورت و ظاهر از عالم به مراتب كوچكتر است، ولى در ذات و باطن او، عالمى بزرگتر از عالم كبير گنجانده شده است؛ زيرا باطن اين انسان كامل اتصال به عقل كلى دارد و خليفه الهى است، فيض را از حق گرفته و به خلق مىرساند و خود از جمله مخلوقات اين عالم كبير است، لذا از عالم كبير در معنى بزرگتر است و در او عالمى بزرگتر از عالم كبير- به حسب حقيقت- منطوى است.
مولوى فرمايد:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|