طبقات ناصري(تاريخ ايران و اسلام) - سراج جوزجانی، منهاج الدین - الصفحة ٨ - الرابع سيف الدين ايبك اچه
ولايت [١] كفار هنود بسيار آثار جلادت و شهامت نمود، و كارهاء بزرگ كرد، و در ان ايالت يك كرت اين داعي او را دريافت بولايت سنبهر نمك (و) اكرام بسيار واجب داشت، و الحق نيكو اعتقاد ملكي بود رحمه الله.
ناگاه بولايت بندي، بر عزيمت غزو و جهاد برفت، و با كفار هنود در موضع تنگي [٢] قتال كرد، و بگذشتن آبيكه در ان موضع بود محتاج گشت [٣] چون سلاح گران داشت از جوشن و برگستوان، در آب غرق شد، (و برحمت تعالي پيوست) رحمه الله عليه. الرابع سيف الدين ايبك اچه [٤]
[خواجه] سيف الدين ايبك بنده سلطان شمس الدين بود، ترك [٥] با شهامت و جلادت و حسن اعتقاد [بود] او را از جمال الدين جوبكار [٦] خريده بود در بداون، اول سر جاندار شد، در ان شغل او را دخلي فرمود، از وجوه مصادره، سه لك جيتل، بدان وجوه التفات نه كرد چون بسمع [مبارك] اعلي رسيد، سبب عدم التفات از وي پرسيد عرضه داشت كرد، خداوند سلطان اول بنده را شغل مصادره ميفرمايد، و از بنده جور كردن و مصادره [از] مسلمانان و رعيت [٧] نيايد بنده را وجه ديگر فرمايد، سلطان را در باب او اعتقاد [ي] ظاهر شد نار نول او را داد، مدتي دران ايالت خدمت كرد، پس اقطاع برن او را داد [٨] و پس از ان سنامش [٩] فرمود، چون لشكر (ي) لكهنوتي بكردند [١٠] و بلكا خلجي را مقهور گردانيدند، بحضرت مراجعت كرد، كزلك خان (به اچه) برحمت حق تعالي پيوسته بود، سلطان السعيد طاب ثراه، شهر و اقطاع اچه (را) اقطاع سيف الدين ايبك فرمود، مدتي در ان بلاد داوري و رعيتپروري كرد، و آن بلاد را در ضبط آورد، و چون سلطان برحمت آفريدگار پيوست، ملك (سيف الدين) حسن قرلغ [١١] را طمع ولايت اچه افتاد، از ان طرف
[١] مط: در غزا و نهب ولايات،
[٢] مط: تنگي افتاد.
[٣] مط: شد
[٤] اصل: ايپك خواجه، راورتي: ايبك اچه
[٥] مط: و تركي
[٦] كذا في الاصل مط: خوبكار، راورتي اين كلمه را به اسلحهساز و كسي كه به سلاح آب دهد ترجمه كرده و نميدانم كه در نسخ وي اصل كلمه چه بود، در فرهنگهاي موجوده اصل آنرا نيافتم شايد چوبكار و فارسي نجار باشد
[٧] مط: و رعايا-
[٨] مط: او را فرمود،
[٩] اصل: شناس، مط: سنامش داد
[١٠] مط: كردند،
[١١] مط: قرلغي.