شرح الإشارات و التنبيهات - الرازي، فخر الدين - الصفحة ٥٠ - مشرب فلسفى ابن سينا در «اشارات»
را سنگ زيرين بناى خداشناسى خود قرارداده و همان را براى اثبات يگانگى خداوند و برائت او از نقائص و اتّصاف او به همه اوصاف كماليّه كافى مىداند:
«واجب الوجود بالذّات به حسب تعيّن ذاتش يكتاست. و به هيچ روى مفهوم واجب الوجود را درباره بسيارى (كثرت) نمىتوان به كار برد ...» [١].
«واجب الوجود بالذّات با هيچ چيزى در ماهيّت مشاركت ندارد، زيرا ماهيّت هر چيزى جز او، مقتضى امكان وجود است. در حالى كه وجود، ماهيّت يا جزء ماهيّت چيزى نيست. به عبارت ديگر چيزهائى كه داراى ماهيّتند، وجود داخل در مفهوم آنها نيست، بلكه عارض بر آنها است.
بنابر اين واجب الوجود با هيچ چيزى در يك معناى جنسى يا نوعى مشاركت ندارد تا لازم باشد با يك معناى فصلى يا عرضى از آنها متمايز گردد، بلكه او به خودى خود جداست. پس ذات او را تعريفى نيست زيرا براى آن جنس و فصلى نيست» [٢].
«واجب الوجود بالذّات نه همانندى دارد. و نه ضدّى، و نه جنسى براى او هست و نه فصلى، پس براى او تعريفى هم نيست. و هيچ اشارهاى به او جز از راه عرفان ناب عقلى ممكن نيست.» [٣]
«واجب الوجود بالذّات چون ذاتى مجرّد از مادّه و علايق مادّه است پس او هم عاقل ذات خويش و هم معقول براى ذات خود مىباشد [٤]».
امّا علم او به ما سواى خود هم ذاتى براى او، يعنى ناشى از ذات اوست. زيرا او به ذات خود علم دارد؛ و ذات او علّت و مبدأ هستى بخش تمام موجودات است؛ و علم به علّت مستلزم علم به معلول است، پس علم خداوند تعالى به ذات خود مستلزم علم به تمام معلولات است. امّا چون عليّت او نسبت به همه موجودات در يك رتبه نيست؛ عالميّت او هم نسبت به همه موجودات در يك رتبه نخواهد بود. اين است كه:
«واجب تعالى ذاتش را به ذاته درك مىكند، امّا ما بعد خود يعنى (معلول اوّل) را از جهت اين كه علّت هستى بخش آن است درك مىكند. و ساير چيزها را به سبب آن كه وجود آنها در
[١] - همين كتاب؛ نمط چهارم؛ فصل ١٨؛ ص ٣٦٣.
[٢] - همين كتاب؛ نمط ٤؛ فصل ٢٤؛ ص ٣٧٧.
[٣] - همين كتاب؛ نمط ٤؛ فصل ٢٧؛ ص ٣٨٢.
[٤] - همين كتاب؛ نمط ٤؛ فصل ٢٨؛ ص ٣٨٢.