مبانى تشريع اسلامى(3) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٣ - ٢- خاستگاه مشروعيّت ارزش
رويكردهاى ديگران و اراده و موجوديتهاى ايشان كدام است؟
اين نظريهها «خود» را محور وجود جهان به شمار مىآورند و ديگران در اين ميان وجودى دست دوم مىيابند و وجود آنها در پرتو وجود «من» توجيه مىشود، زيرا آنها به «من» سود مىرسانند و يا بدون آنها «من» كسى را نمىيابد كه با ايشان انس گيرد و به همين ترتيب.
اين توجيه- حتّى اگر قانعكننده هم باشد- آدمى را وامى دارد كه منافع خود را بر منافع ديگران ترجيح دهد و وجود خود را شايستهتر بداند، بدين ترتيب تناقض و چالش، ويژگى جهان مىگردد در حاليكه اخلاق، براى توجيه خود به توانِ فراوانى نيازمند خواهد بود.
پيامبران و اوصيا كوشيدهاند نفس بشرى را از خودمحورى پاك گردانند و آنها را به سطح زندگى كردن با ديگران سوق دهند و نتيجه اين همه آن شد كه بشريّت بر اساس ارزشهاى خير پرورش يافت (و آن ارزشها به احكام، قواعد قانونى و شيوههاى تربيتى تبديل شد)، در حالى كه انديشه مادّى به عرصه آمد تا جريان فرهنگ را به سويى كاملًا معكوس هدايت كند. آيا اين بدان سبب بوده است كه آنها پس از لبالب شدن از اين ارزشها ديگر نياز به دينى احساس نمىكردند كه اين ارزشها را در وجود آنها انباشت (چنانكه برخى گمان بردهاند) [١]، يا امكانات علمى و فنّاورى نوين، شهوت بشر را از بند دين رهانيده و فلاسفه به توجيه اين رهايى روى آوردهاند (زيرا فلاسفه معمولًا نمايانگر روحيه جامعه خود و ديدگاههاى كلّى آن هستند)، يا چالش ميان علم و دين كه جمود كليساى سده پانزده و شانزده سببساز آن بوده است در سير كلّى فلاسفه بازتاب يافته است؛ تا جايى كه فيلسوف، حكيم شمرده نمىشد، مگر آنكه از دين كنارهگيرد (در حالى كه در سدههاى ميانه، مسأله كاملًا وارونه بوده است).
دليل آن هرچه باشد، به يقين فلاسفه دو قرن اخير مسيرى كاملًا ناهمسو با حركت
[١] - نگاه كنيد به مبحث فلسفه اخلاق در فصول پايانى همين كتاب.