مبانى تشريع اسلامى(3) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧١ - ٢- خاستگاه مشروعيّت ارزش
از كنفى و انكار ديگر پديدهها سرچشمه مىگيرد و تنها به ذهن و خويشتن انسان اعتراف دارد؟
با الهام از اين حقايق بايد گفت:
اوّل- به نظر مىرسد، اصل ذهنى در ارزشگذارى ارزشها كه در برابر اصل عينى (موضوعى) قرار دارد موجب پيدايش بسيارى از نقاط منفى ماديگرى و بلكه بحران پنهانى آن است كه براى آن راه حلّى نمىيابند. چگونه؟
براى مثال: هگليسم مىگويد: مبدأ حق همان اراده خود انسان است، ليكن او به منطق جدلى (ديالكتيك) تشبّث مىجويد تا از اين چارچوب به چارچوب كلّى انتقال يابد كه همان اراده (كلّى) خير و احساس احترام به ديگران است و اين از طريق ايجاد تناقض، ميان اراده ذاتى و اراده كلّ صورت مىگيرد، و با گرد آمدن اين دو، ارادهاى مطلق به وجود مىآيد، آنجا كه اراده ذاتى اختياراً رامِ اراده كلّى (موضوعى) مىگردد تا هر دو اراده با هم تحقّق يابد.
امّا شيوه گرد آمدن آن دو اراده بر اساس طباق (سومين اصل منطق جدلى) غير ضرورى است، زيرا آن دو قبلًا گرد آمدهاند، و اين در محدوده اصلى والاتر تحقّق يافته كه همان اصل خير مطلق و آن همان اراده خدايى است كه مرا آفريده و براى من حقوقى قرار داده است و ديگران را آفريده و براى آنها نيز حقوق مشابهى مقرّر كرده است. آرى! براى آنكه خواست هگل اين است كه اين اصل را در منطق خود وارد نسازد، لذا مجبور شده است براى حلّ مشكلاتش اين منطق جدلى را بربافد. اينك مىپرسيم آيا اين منطق جدلى برهانى دارد كه در اصل خير مطلق نباشد تا اين دليل آن تلقّى گردد؟ هرگز.
دوم- اين شيوه جدلى بهگونهاى قاطع به هيچ حقّى جز براى انسان اعتراف ندارد، (مثلًا حقوق حيوانات)، ليكن همان طباق جدلى كه با آن ارزش اراده مطلق (پس از اراده كلّى) را ثابت كرده مىتواند در اثبات حقوق ديگر موجودات نيز بهكار گرفته شود. اين درست است كه ديگر موجودات ارادهاى ندارند و بدين ترتيب حقّى را سزاوار نيستند، ولى از وجود كه برخوردارند و بر اساس وجدانمان- كه با آن