مبانى تشريع اسلامى(3) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٩٦ - نقد ديدگاه ذهنى در ارزش
و يگانگى نيز حقيقتى ثابت است. با مقايسه ميان تمدّنهاى گوناگون در دورانها و سطوح مختلف در مىيابيم كه ارزشهاى معيّنى در كار بوده است كه همگان در مقدّس شمردن آنها مشتركاند. ارزشهايى همچون پويايى، نيكوكارى و امانتدارى، چنانكه همگان، عملكردهايى معيّن را نيز زشت مىشمردهاند؛ عملكردهايى مثل: جنايت، تجاوز، دزدى و نظاير آن.
به رغم اختلاف در تفسير اين امور، متناسب با اختلاف شرايط، يكى بودن مفاهيم كلّى، خود دليلى بر وجود اصول ثابت انسانى است. شايد يكى از اين اصول كه مكتب اجتماعى به آن اعتراف دارد و در محور بودن آن زيادهروى مىكند همان «اصل اجتماع» است كه همه بنى بشر زندگى «گروهى» را خوش مىدارند و ارزشش مىنهند. آيا همين ارزشى نيست كه در نهاد آدمى جايگير شده است؟ پس بدون اينكه اين ارزش را نتيجه حسّى ذاتى در انسان بدانيم، چگونه مىتوانيم آن را تفسير كنيم؟
اصل دومى كه ارزشهاى مشخص از آن بر مىآيد همان «اصل تقديس» است. آدمى هر گونه كه باشد باز مىبينيم كه يك اصل (دين، شخص و يا وطنى) را «تقديس» مىكند و جامهاى از كرامت بر آن مىپوشاند و آماده دفاع جانانه از آن است.
اين درست است كه مردم در «ميزان تقديس» يك پديده «شيوه تقديس»، امور مقدّس و حتّى در «نمادين» كردن آن با يكديگر اختلاف دارند ولى در «اصل تقديس» با هم اختلافى ندارند. حتى مكاتب كفرآلودى همچون ماركسيسم كه «دين» را انكار مىكند و آن را ساخته شرايط «اقتصادى» مىداند باز برخى پديدهها مثل حزب و يا برخىارزشها را مقدّس مىشمارد وخود را به انجام آيينهايى نسبت بدانها ملزم مىبيند.
هر كه از قلمرو «تقديس عملى» بيرون رود در خويشتن خود احساس «گناه» مىكند و همين دليلى «وجدانى» است كه نمىتوان آن را انكار كرد.
در اين ميان حقيقتى مهم وجود دارد كه مىگويد: معمولًا فلسفه بر اصول مشترك و قوانين كلّى تأكيد دارد و به حقايق ثابت نظر مىكند، در حالى كه علم از امتيازها، حدود و تفاوتها بحث مىكند و بر ابعاد متغيّر نگاه مىافكند.
طرفداران مكتب اجتماعى كه قوانين كلّى براى منطق نهادند، و ادّعا كردند كه هر