مبانى تشريع اسلامى(3) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٤ - ٢- خاستگاه مشروعيّت ارزش
پيامبران را پيمودند، و نتيجه آن شد كه كفر را بر ايمان ترجيح دادند، چگونه؟
گوهر كفر ورزيدن به چيزى، انكار ابعاد، پرتو و حقوق آن چيز است در حالى كه ايمان، همه آنها را به رسميّت مىشناسد، سمت و سوى علم كه ارزش را «خود» انسان مىداند- دست كم در آغاز- به هر چيزى وراى «خود» كفر مىورزد.
در حقيقت، اينكه انسان چيزى را انكار مىكند از اين روست كه حق آن را انكار كند و در نتيجه از هر گونه تعهّدى در برابر آن رهايى يابد و انديشه مادّى در گذشته، وجود چيزى را انكار مىكرد تا نسبت به او حقّى را بر دوش نگيرد، چه، انسان، فطرتاً مىداند كه به رسميّت شناختن يك پديده به رسميّت شناختن حقّ اوست، ولى امروز اين ملازمت را انكار نموده و مىگويد: چه كسى مىگويد ارزش از وجود پديدهها برون مىآيد، چه كسى مىگويد به رسميّت شناختن چيزى تعهّدى را به بار مىآورد؟ هرگز چنين نيست ارزش، خود تو هستى و بس.
به نظر مىرسد تكامل طبيعى انديشه مادّى ما را به سوى اگزيستانسيا ليسم ملحدى به پيش مىبَرد كه در «هايدگروسارتر» تبلور يافته است. بر پايه اين انديشه اصل ارزشها «منِ» وجود تو و وجود من (نفس تو و نفس من) است.
اين تحوّل، يك تحوّل طبيعى در روند واژگون سازىاى است كه «كانت» بدان پرداخت، چه، او مىخواست نفس را خاستگاه ارزشها قرار دهد- چنانكه «گاليله» خورشيد را محور هستى مىدانست-. از همينجا «روبر» اعتقاد يافت كه اگزيستانسيا ليسم از نظر صورت و ظاهر، مفهومى كاملًا كانتى است، زيرا موجود تنها خاستگاه ارزشهاست و اين همان است كه به «خواست نيكوى» كانت شباهت دارد [١].
اين همان بنبست ماديگرى است، زيرا از نگاه سارتر اگر اين و يا آن انديشه را قبول كنم هيچ چيز مرا توجيه نمىكند [٢].
بر اين اساس چرا بايد وجود ديگران را به رسميّت شناخت، ويژگى الزام در
[١] - المذاهب الأخلاقيّة الكبرى، ص ١٢٨.
[٢] - همان، ص ١٢٩.