ب) اداراكات و تجربه هاى عرفانى و شهودى از سنخ عواطف اند و زبان در بيان عواطف كند است و هر چه عاطفه عميق تر باشد، بيانش دشوارتر است. عارف وقتى كه احساس نشاط عميق و وجد و بى خودى نمايد يا گرفتار عشق گردد و يا احساس خشوع و حرمت نسبت به چيز مقدس و احترام انگيز در حالات او پيدا شود، بى نطق و بى زبان مى گردد و عمق اين عواطف است كه مشكل زبان را پيش مى آورد. عارف در اين مرحله به شور و حالى دست مى يابد كه عميق تر از آن است كه در بيان بگنجد.[٤٧]
ج) بعضى هم بر اين باورند كه ناممكن بودن انتقال يا ابلاغ تجربه ى عرفانى به كسى كه چنين حالى را نيازموده است، مانند امتناع شناساندن رنگ به كور مادرزاد است; يعنى ناعارف، باطناً نابيناست و به همين دليل است كه عارف ـ كه بينا دل است ـ نمى تواند چگونگى احوال خويش را به ناعارف تفهيم كند و اين است علت بيان ناپذيرى احوال عرفانى.[٤٨]
البته اين عامل، زمانى صحيح به نظر مى رسد كه ضعف را به مخاطبان نسبت دهيم; ولى از گفتار عرفا به دست مى آيد كه اصلا سنخ معارف عرفانى مشكل بيان ناپذيرى را دارند; نه اين كه فقط مخاطبان قدرت درك آن را نداشته باشند.
استيس، در بيان اين اشكال مى نويسد:
در مورد تجربه ى عرفانى، عارف (يعنى گوينده و نه شنونده) است كه اين مشكل زبانى را دارد. اوست كه مى گويد: اين تجربه ناگفتنى است و به وصف در نمى آيد.[٤٩]
د) عامل ديگر آن است كه عرفا احوالشان را فراتر از فهم و وراى طور عقل مى دانند و بر آن اند كه در فكر نمى گنجد; بنا بر اين، بيان ناپذيرى، ناشى از عجز فهم و فكر در شناخت تجربه ى عرفانى است و اين كه تجربه ى عرفانى است و اين كه تجربه ى عرفانى، ذاتاً در قالب مفاهيم درنمى آيد; زيرا هر كلمه اى در زبان به ازاى يك مفهوم است و به ناچار آن جا كه مفهومى حاصل نيايد، كلمه اى نيز در برابر آن و براى بيان آن يافت نخواهد شد.[٥٠]
هـ) برخى استعاره دانستن زبان عرفان را منشأ بيان ناپذيرى دانسته اند و همين سبب مى شود كه مخاطبان به يافته هاى عارفان پى نبرند.
l عارفان اسلامى نيز از بيان ناپذيرى يافته هاى عرفانى ناليده اند و عوامل اين دشوارى هاى بيان را در گوينده، مخاطب، معنا و مقصود، لفظ و تعبير بر شمرده اند.
مولوى در باره ى مشكل گوينده چنين مى سرايد:
من چه گويم يك رگم هشيار نيست هر كه گلزار نهانى ديده است غارت عشقش ز خود ببريده است
وصف آن يارى كه او را يار نيست غارت عشقش ز خود ببريده است غارت عشقش ز خود ببريده است
در ديوان شمس، در باره ى مشكل گوينده و شنونده آمده است:
من گنگ خواب ديده و خلقى تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
شبسترى، در مقدمه ى گلشن راز، مشكل زبان و تعبير را چنين گوشزد مى كند:
معانى هرگز اندر حرف نايد كه بحر قُلزُم اندر ظرف نايد
كه بحر قُلزُم اندر ظرف نايد كه بحر قُلزُم اندر ظرف نايد
و نيز آورده است:
ندارد عالم معنا نهايت هر آن معنا كه شد از ذوق پيدا كجا تعبير لفظى يابد او را؟
كجا بيند مر او را لفظ غايت؟ كجا تعبير لفظى يابد او را؟ كجا تعبير لفظى يابد او را؟
مولوى نيز مى گويد:
لفظ و وزن و قافيه بر هم زنم وحى آمد سوى موسى از خدا تو براى وصل كردن آمدى تا توانى پا منه اندر فراق هر كسى را سيرتى بنهاده ايم هنديان را اصطلاح هند، مدح ما برون را ننگريم و قال را ما درون را نگريم و حال را
تا كه بى اين هر سه با تو دم زنم بنده ى ما را ز ما كردى جدا نى براى فصل كردن آمدى ابغض الاشياء عندى الطلاق هر كسى را اصطلاحى داده ايم سنديان را، اصطلاح سند، مدح ما درون را نگريم و حال را ما درون را نگريم و حال را