شان نزول آيات قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٥٥ - داد و ستد هنگام اقامه نماز جمعه
چاه با هم اختلاف پيدا كردند، يكى قبيله «انصار» را به يارى خود طلبيد، و ديگرى «مهاجران» را، يك نفر از مهاجران به يارى دوستش آمد، و «عبداللّه بن ابَىّ» كه از سركردههاى معروف منافقان بود، به يارى مرد انصارى شتافت، و مشاجره لفظى شديدى در ميان آن دو درگرفت.
«عبداللّه بن ابَىّ»، سخت خشمگين شد، و در حالى كه جمعى از قومش نزد او بودند گفت: «ما اين گروه مهاجران را پناه داديم و كمك كرديم اما كار ما شبيه ضرب المثل معروفى است كه مىگويد:
سَمِّنْ كَلْبَكَ يَأْكُلْكَ!:
«سگت را فربه كن تا تو را بخورد»!
وَ اللَّهِ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْا ذَلَّ:
«به خدا سوگند اگر به «مدينه» بازگرديم، عزيزان، ذليلان را بيرون خواهند كرد» و منظورش از عزيزان، خود و اتباعش بود، و از ذليلان مهاجران.
سپس، رو به اطرافيانش كرده گفت: اين نتيجه كارى است كه شما بر سر خودتان آورديد، اين گروه را در شهر خود جاى داديد، و اموالتان را با آنها قسمت كرديد، هرگاه باقيمانده غذاى خودتان را به مثل اين مرد (اشاره به مرد مهاجرى كه طرف دعوى بود) نمىداديد، بر گردن شما سوار نمىشدند، از سرزمين شما مىرفتند، و به قبائل خود ملحق مىشدند!
در اينجا «زيد بن ارقم» كه در آن وقت جوانى نوخاسته بود، رو به «عبداللّه بن ابى» كرده گفت: به خدا سوگند! ذليل و قليل توئى! و محمّد صلى الله عليه و آله در عزت الهى و محبت مسلمين است، و به خدا قسم! من بعد از اين تو را دوست نمىدارم.
«عبداللّه» صدا زد: خاموش باش! تو بايد بازى كنى اى كودك! «زيد بن ارقم» خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و ماجرا را نقل كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله كسى را به سراغ «عبداللّه» فرستاد، فرمود: اين چيست كه براى من نقل كردهاند؟
«عبداللّه» گفت: به خدائى كه كتاب آسمانى بر تو نازل كرده، من چيزى نگفتم! «زيد» گفت: دروغ مىگويد.