معاد استدلالى

معاد استدلالى - صفر علیپور و ابراهیم زاده - الصفحة ٥٧

نه اينكه فقط روح صاحب استخوان برانگيخته شود.
شأن نزول آيه: ابىّ بن خلف از مخالفان رسول خدا (ص)، استخوان پوسيده‌اى را نزد پيامبر آورد آن را خُرد نمود، گرد آن را با دهان فوت كرد و در فضا پراكنده ساخت. آن گاه گفت: چه كسى استخوانهاى پوسيده و خاك شده را زنده مى‌كند؟ خداوند به رسول خود فرمان داد بگو: همان خدايى كه در ابتدا استخوانها را از خاك آفريد و حيات و زندگى در آنها دميد و به شكل خاصى درآورد، با همان قدرت و دانش گسترده و چيره خود، بار ديگر استخوانهاى پوسيده و پراكنده را زنده مى‌كند. «١» ب- داستان عدى بن ربيعه:
«أَيَحْسَبُ الْانْسانُ انْ لَنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلى‌ قادِرينَ عَلى‌ انْ نُسَوِّىَ بَنانَهُ» «٢» آيا انسان گمان مى‌كند كه ما استخوانهاى او را هرگز جمع نمى‌كنيم؟ (كنايه از زنده كردن است) بله، ما توانا هستيم كه سر انگشتان او را هم درست كنيم (به همان صورتى كه آفرينش اوليه‌اش داشت، دوباره زنده كنيم).
اين آيه نيز دلالت دارد كه انسان با همان صورت دنيوى كه داشته، برانگيخته مى‌شود و روح در قالب جسم محشور مى‌گردد.
شأن نزول آيه: پيامبر (ص) با مردى به نام «عَدىِّ بن رَبيعَه» همسايه بود روزى خدمت حضرت رسيد و گفت. اى محمد! مرا خبر ده از روز قيامت كه كجا و چگونه خواهد بود. رسول خدا براى او توضيح داد. عدى گفت: اى محمد! اگر قيامت را به چشم هم ببينم باور نخواهم كرد. چگونه ممكن است خداوند استخوانهاى پوسيده را زنده كند؟ خداوند در پاسخ، اين آيه را فرستاد. «٣» ج- داستان حضرت عُزير (ع):
«اوْ كَالَّذى‌ مَرَّ عَلى‌ قَرْيَةٍ ...» «٤» يا مثل آن مردى كه بر دهكده‌اى گذر كرد كه با وجود بناهايى كه داشت، از سكنه خالى بود.