عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج3) - سنگری، محمدرضا - الصفحة ٩٨ - ٢ مقاومت و پايدارى
آن مثل كوزه بود و در آن آب مىريختيم) و بقيّۀ ظروف آب آنها را از بالا به وسط محوّطۀ اردوگاه پرت كردند و بعد شروع كردند به زدن بچّهها.از فريادهاى«يا حسين»و«يا ابوالفضل»اسرا و عربدههاى وحشيانۀ عراقىها و همينطور صداى سُم آنها كاملاً روشن بود كه چطور به جان بچّهها افتادهاند.
لحظاتى بعد ديديم چندنفر غرق در خون را كه درست هم شناخته نمىشدند، آوردند پشت پنجرۀ آسايشگاه ما و همينطور به همۀ آسايشگاهها بردند تا آثار جنايت خود را به همه نشان دهند و بهاصطلاح زهرچشم بگيرند.
قبل از اين كه از آسايشگاه ٥ فارغ شوند،بچّههاى آسايشگاههاى ديگر و از جمله آسايشگاه ما كاغذهايى را كه در آن نوحه و مقاله نوشته شده بود،به طرق مختلف مثل سوزاندن يا مخفى كردن و غيره از دم دست برداشتند،چون در آن شب آنها را دست هركس مىديدند،ضمن اذيت كردن همۀ افراد آن آسايشگاه،آن نفر را جداگانه تا يكقدمى مرگ،شكنجه و آزار مىدادند.
به هر حال انتظار به پايان رسيد و وحشىها به آسايشگاه ما حملهور شدند.در با يك لگد محكم باز شد و بهشدّت به ديوار خورد و در پى آن عراقىها نعرهزنان و عربدهكشان با شيلنگ و باتوم و هرچه كه در دست داشتند،به داخل آسايشگاه ريختند.گويى هريك از آنها تلاش مىكرد كه در شكنجه دادن اسرا از ديگرى سبقت بگيرد.
اين كه چگونه عراقىها ما را به باد كتك گرفته بودند،چيزى است كه براى خود ما هم در آن لحظه باوركردنى نبود.آنها واقعاً در آن شب ديوانه شده بودند و چشمهاى سرخ و از حدقه درآمدهشان نشان از خشم آنان نسبت به اسرا مىداد.دستههاى جارو و تى در همان اولين ضربات خرد شد و آنها با پوتين به جان ما افتادند.... [١]
[١]