عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج3) - سنگری، محمدرضا - الصفحة ٢٨١ - فصل چهارم ايثار مجروحان
نگاهش مىكردم.هول شده بودم،نمىدانستم چه كنم.او گفت:نترس چيزى نشده!!به خاطر او صدايت كردم.يكى پهلويش افتاده بود،رفتم بالاى سرش؛ دهان و دندانها و بينىاش بر اثر برخورد تركش متلاشى شده بود.با كمك دونفر از امدادگرها به عقب فرستاديمش.آمديم كنار مجروح اوّل.وقتى برانكارد را ديد،گفت:برويد،برويد،اميدى نيست؛وقت را حرام نكنيد! وقتى بلندش كرديم و گذاشتيمش روى برانكارد،خودش را از برانكارد بر زمين انداخت و گفت:شما را به خدا برويد!برانكارد برايم اشغال نكنيد! خواهش مىكنم برويد! جز بوسهاى بر گونههايش به عنوان خداحافظى چه مىتوانستم بكنم؟ [١]
نوجوانى اهوازى با پدرش در عمليّات رمضان اسير شده بودند.پس از اذيتهاى بسيارى كه به اين پدر و پسر روا داشتند،دو ماه او را از پدرش جدا كرده و در زندان بغداد زندانى كردند و عاقبت به اردوگاه ما نزد پدرش آوردند.
در دهۀ محرّم حدود ده روز درب اتاقها را بهروى ما بسته بودند و در طىّ اين ده روز،جيرهمان قطع شده بود و تنها مقدار كمى آب داشتيم و مجبور بوديم روزى يكى-دو قاشق آب بخوريم كه از فرط تشنگى هلاك نشويم.بعد از هشتروز اين نوجوان ١٢ ساله كه بسيار ضعيف شده بود،يكدفعه روى زمين افتاد.تعدادى از برادران،مزدوران بعثى را صدا زدند كه اقلاًّ به داد اين بچّه برسيد؛مقدارى آب و غذا به او بدهيد.پدرش او را روى دست بلند كرد و نزديك سلول آورد،ولى وقتى عراقىها خواستند به او آب بدهند،سرش را عقب كشيد و قبول نكرد و با صدايى كه از ته گلويش درمىآمد،مىگفت:تا آب
[١]