عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج3) - سنگری، محمدرضا - الصفحة ٢٤٤ - ٢ نوجوانان در صحنۀ نبرد
ظُهَير به رسولخدا گفت:رافع تيرانداز خوبى است و مرا كمك مىكند؛من هم دو موزه بر پاى داشتم و تظاهر به قدبلندى مىكردم.پس رسولخدا به من اجازه فرمود كه در جنگ شركت كنم.نوجوان ديگرى به نام سمره به مُرَىّ بن سنان كه ناپدريش بود،گفت:پدرجان! رسولخدا به رافع اجازه داد و مرا منع فرمود و حال آن كه من حاضرم با رافع كشتى بگيرم.مرىّ بن سنان اين مطلب را به پيامبر عرض كرد.آن حضرت فرمود:كشتى بگيرند! سمره رافع را به زمين زد و پيامبر(ص)به او هم اجازه داد. [١]
عبدالرحمن بن عوف مىگويد:
در روز بدر در حالى كه در صفهاى خود بوديم،دو نوجوان را ديدم كه به دليل كمسن و سالى حمايل شمشيرهاشان بر گردنشان آويخته بود.يكى از آنها روى به من كرد و پرسيد:عموجان! كداميك از آنها ابوجهل است؟ گفتم:اى برادرزاده! چه قصدى دارى؟ گفت:شنيدهام به پيامبر دشنام مىدهد؛سوگند خوردهام كه اگر او را ببينم يا كشته شوم يا او را بكشم.من با اشاره ابوجهل را به او نشان دادم.ديگرى هم همين سؤال را كرد و من ابوجهل را نشان دادم.بعد پرسيدم شما كيستيد؟ گفتند:فرزندان حارث. [٢]آنها از ابوجهل كناره نمىگرفتند و چون جنگ درگرفت،به سوى او شتافتند و دونفرى او را كشتند [٣]و او هم هر دو را كشت. [٤]
[١]
[٢]
[٣]
[٤] .همان،ص ٨٨.(با اندكى تصرّف).