ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٦ - راز گلشن
راز گلشن
مهدى موعود در گلشن راز شبسترى
رضا بابايى
راز گلشن
درآ كه در دل خسته توان در آيد باز بيا كه در تن مرده، روان در آيد باز بياكه فرقت تو، چشم من چنان در بست كه فتح باب وصالت مگر گشايد باز به پيش آينه دل هر آنچه مى دارم به جز خيال جمالت نمى نمايد باز
شيوه و طريقه ويژه عارفان، اقتضا مى كند كه سيماى دلرباى مهدويت را از منظر انسان كامل بنگرند. اگر گروههايى از طوايف و طبقات مسلمين، اين موضوع را با ماجراى منجى عالم، پيوند زده اند، اهل معرفت، به سائقه تفكرات و گرايشهاى ويژه خود، بيشتر ساحت انسان كامل را براى بحث از حضرت حجت، برگزيده اند. اين گزينش، بيش و پيش از آن كه اختيارى باشد، ضرورتى است كه سمت و سوى مباحث عرفانى برمى تابد و از آن گريزى نيست. آنان بيشتربه منجى آدم مى نگرند و دغدغه نجات روح را دارند، تا نگرانى اصلاح اجتماع، هر چند يكى را از گذر ديگرى مى بينند، وليكن، مايه و اساس اصلاح عالم را در سلامت انسان جست وجو مى كنند. به همين خاطر، آنجا كه سخن از ابدال، اقطاب، ولى، خضر و مدار ولايت مى گويند، نگاهى پر- نه نيم نگاه- به مهدى موعود- بر اساس مقدمات كلامى مذهب خود- دارند.
درباره انسان كامل، تحقيقا همه گونه هاى دانشمندان اسلامى و حتى غير اسلامى سخن بسيار گفته اند. مشارب و مسالك گونه گون، اين فرد فريد از نوع انسان را نامهايى به مقتضاى انديشه هاى خود نهاده اند: بودا او را «ارهات» مى نامد و كنفوسيوس، «كيون تسو». آيينهاى يوگا و بهاكتى نيز از او با عنوان «انسان آزاده» نام مى برند. افلاطون او را «فيلسوف» مى خواند و ارسطو «انسان بزرگوار»، صوفيه، «قطب و شيخ و پير» نام نهاده اند و نيچه «ابرانسان»، و از همه بالاتر آنكه قرآن وى را «خليفة الله» خوانده است.[١]
موضوع و مجال اين نوشته كوتاه، اقتضا نمى كند كه بحث درباه انسان كامل را به دامنه هاى خرم عرفان و تصنيفات عرفا بكشانيم. اما از اين مقدار نمى توان چشم پوشيد كه در طرح عرفانى هستى، انسان كامل در جايى قرار مى گيرد كه حذف و يا غفلت از آن به ويرانى جهان و بيهودگى آفرينش مى انجامد. در دايره خلقت، حلقه آخرين، وجود خاتم اوصياست و نسبت اين حلقه به دايره، نسبت ثمر است به شجر و يا قافيه به بيت:
ظاهر آن شاخ اصل ميوه است باطنا بهر ثمر شد شاخ هست گر نبودى ميل و اوميد ثمر كى نشاندى باغبان بيخ شجر؟ پس به معنى آن شجر از ميوه زاد گر به صورت از شجر بودش ولاد[٢]
مثال قافيه نسبت به بيت، يكى از گوياترين مثالهايى است كه اهل ذوق، آفريده اند. زيرا، قافيه گرچه آخرين جزء بيت است، اما همه كلمات و الفاظ در شعر آن گونه مى آيند كه جاى را براى قافيه آماده كنند. بدانسان كه هر كلمه در مجموعه يت به اين انگيزه انتخاب و جايگزين شده است كه خدمتى به قافيه كرده باشد و حضور و ظهور قافيه را موجه بنماياند.
|
اول بيت ارچه به نام تو بست |