ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - سفر
راستى چرا زائر اين مسجد بايد در هر ركعت صد مرتبه اين آيه را تكرار كند كه: «خدايا تنها تو را مىپرستيم و تنها از تو يارى مىجوييم» و چرا اسم اين نماز، نماز امام زمان (ع) است؟ به اين نتيجه رسيدم كه يار واقعى آقا، كسى است كه جزخ دا براى خود معبودى نگيرد و از غير او پرهيز كند و فقط دست نياز به سوى او دراز كند.
آواى ملكوتى اذان مغرب در همهجا پيچيده بود. الله اكبر، الله اكبر ... آرى راستى كه فقط خدا بزرگتر است و هر چيز غير او كوچك است و حقير.
پس از اقامه نماز جماعت و دعاى توسّل و گوش دادن به سخنرانى يك روحانى، با خريد چند جلد كتاب، به سوى اتوبوس حركت كردم. وقتى كه اتوبوس به سمت حرم حضرت معصومه (س) مىرفت، به سخنان آن روحانى فكر كردم كه مىگفت: ما بادى در زمان غيبت كارى كنيم كه زمينه ظهور حضرت فراهم شود. از مبارزه با خود گرفته تا مبارزه با آلودگىها و نادرستىهاى جامعه. بايد زمينه را آماده كرد تا ظهور منجى عالم تحقّق يابد. بايد موانع را از مسير ظهور حضرت برداشت نه اينكه خود موانعى ايجاد نموده و سنگ راه او باشيم ...»
به حرم حضرت معصومه (ع)، رسيديم. ورود به حرم از مسير مسجد مقدّس چه صفايى دارد. زيارت كردم. احساس سبكى مىكردم. دلم مىخواست اين حالت هميشه برايم بماند ...
اتوبوس در حال بازگشت به اصفهان بود و من هنوز در حال و هواى ديشب بودم. يكى از دانشجويان گفت:
- گويا اين اردوى دانشجويى هر هفته برگزار مىشود. در حالى كه به او نگاه مىكردم، لبخندى زدم و با آرامش به صندلى تكيه دادم.
حرفهاى دل
وقتى در خود فرو مىروى، وقتى آنقدر افكار و خيالات گوناگون احاطهان مىكند كه دلت مىخواهد فرياد بزنى. وقتى در خودت مىشكنى و اشك سفرى از دل به ديده آغاز مىكند، وقتى حس مىكنى مرده متحرّكى بيش نيستى، دنيا و زندگى در نظرت هيچ معنايى ندارد و اصلًا به چه عشقى زندهاى؟ ناگاه چيزى در درونت فرو مىريزد و دلت را مىلرزاند. آنگاه ندايى از اعماق وجودت مىشنوى كه او را به ياد مىآورد. با ياد او تو بيشتر در خودت فرو مىريزى و دوست دارى از ته دل صدايش كنى. لحظهاى با ياد و نامش آرام مىگيرى امّا دوباره فكر مى: نى و آن وقت درمىيابى كه چه سخت است كسى را كه فقط به خاطر او نفس مىكشى، نبينى. چه جانگداز است كه صداى هر كسى را بشنوى، جز آن مولايى كه باعث اتّصال زمين و آسمان است و اصلًا دنيا به خاطر است كه پابرجاست. پس بايد تو باشى و انتظار سبز. بايد بمانى كه او بيايد و دردهاى كهنه تو و تمام عالم را درمان كند و تو جچشمبه راهش مىمانى.
مىگويند سوارى است كه از آفتاب، از روشنى با ردايى سبز و شمشيرى از عدل.
مىگويند قامت سبرى دارد و خالى بر گونه.
مىگويند از را سپيده مىآيد، با بارانى از نور.
مىگويند كعبه ميزبان قدوم پاك او و تكيهگاه او خواهد شد و نمىدانم شايد روزى بيايد كه جز مشتى پر از اين پرنده در قفس نباشد، امّا درانتظار مىمانم تا روزى كه در باغ خدا را باز كند و عطر دلانگيز حضورش در سارسر عالم بپيچد و دنيا زا نور جمالش روشن گردد. با جانى آماده قربانى شدن، چشم به راهش مىمانم تا بيايد و بىقرارىهايم با يك تبسّم او، آرام گيرندو نيمنگاهش آبى بر آتش درد فراق باشد. آنوقت با او بودن چه خوش است و يك قطره از جام وصال او نوشيدن چه خوشگوارتر از تمامى آبهاى عالم.
اينك اى خوبى محض، فقط تو را به نام خودت مىخوانم نه به تشبيه و استعاره و مجاز كه تو تنها خودت هستى، پس تو را با نام بلندت مىخوانم:
اى عزيز! ببخش بر من اگر با جانى نه پاك. دلى نه روشن و اعمالى نه مقبول، مشتاق توأم، امّا بارو كن كه در سر سودايى جز عشق تو نيست و خيالم از نقش و نگار تو پر است.
اى مهربان! نگاه كن كه امشب هواى چشمم بارانى است و از اين روست كه امشب جان را نذر تو مىكنم تا بيايى كه تنها تو دلم را مىفهمى اى خوب.
فاطمه نورمندى پور- سيرجان