ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٢ - ارمغان مور
ثمر مى بخشيد. در همان جا بود كه حديث «سلسلة الذهب» را بيان فرمود و «٢٤٠٠٠ قلمدان» به نوشتن آن پرداخت. آرى شهر نيشابور كه ٣٠٠٠٠٠ محدث داشت به تعظيم آن عالم بى نظير زمانه، اقدام كرد. در «قدمگاه» (محله قزوينى ها) به حمامى رفت، آب چشمه آن بيفزود.
در «ده سرخ» به معجزه چشمه اى ظاهر ساخت كه به نام «چشمه رضا» باقى ماند.
در «سناباد» به خانه «حميدبن قحطبه» رفت و جاى دفن خود را با كشيدن خطى معلوم نمود و فرمود:
«هذه تربتى و فيها ادفن و سيجعل الله هذاالمكان مختلف شيعتى و اهل محبتى والله مايزورنى منهم زائر و لا يسلم على منهم مسلم الا وجب له غفران الله و رحمته به شفاعتنا اهل البيت»
اين خاك من است و در آن دفن خواهم شد، و خداوند اين جا را بزودى محل آمد و شد شيعه من و دوستدارانم قرار خواهد داد به خدا سوگند، از آنان هر كه مرا زيارت كند، يا سلامى دهد؛ به شفاعت ما اهل بيت برايش آمرزش و حمت خدا مسلم خواهد گرديد.
در «مرو» به دستور مامون استقبالى شايان كردند و خود او نيز شركت نمود. مامون، ابتدا، بظاهر خواست تا خلافت را به امام واگذار كند اما جوابى عالمانه شنيد، لذا ولايتعهدى خود را پيشنهاد كرد، آن را هم نپذيرفت و فرمود:
«بنابر خبرى كه رسول خدا، صلى الله عليه وآله، داده است، من پيش از تو، مسموم و مظلوم از دنيا مى روم، و بر من ملائكه آسمان و زمين گريه خواهند كرد، و در سرزمين غربت مدفون خواهم شد.» و لذا ولايت عهدى معنايى نخواهد داشت. اما اصرار مامون بدانجا رسيد كه صريحا گفت: «اگر نپذيرى گردنت به تيغ خواهم زد.»[١]
امام با آنكه وى را هراسى جز از خدا نبود تكليف شرعى خود دانست كه بظاهر قبول كند، بدان اميد كه دين حق را پايدارى بخشد و سنت رسول خدا، صلى الله عليه وآله، را احيا نمايد.[٢]
جشنى بزرگ برپا شد و سكه ها به نام امام زده گشت و نثارها گرديد، و لباس سياه عباسيان به سبز مبدل شد، ولى امام نگران بود كه كار به كجا خواهد انجاميد!؟
باآنكه عصر امام، عليه السلام، دوره عظمت علمى اسلام بود و تا «اسپانيا» و «ديار غرب» همه جا دانشگاهها برقرار؛ و مناظرات و تحقيقات در كار بود، و پسر هفت ساله قرآن را حفظ داشت و يازده ساله در فقه و علم حديث و نقل متبحر بود، مع ذلك، امام، عليه السلام، در راس همه قرار داشت و علماى بزرگ زمان را در مباحثه محكوم مى ساخت.[٣] گفتگوى امام، عليه السلام، با رؤساى مذاهب مختلف: «جاثليق» (رئيس انصارى) و «راس جالوت» (رئيس يهود) و «هربذ» (بزرگ زرتشتيان) و «عمران صابى» (رئيس صابئين) و «نسطاس رومى» (طبيب) و «يحيى بن ضحاك» (متكلم) و «ابن قره مسيحى» و سايرين معروف است و پاسخهاكه به دانشمندان عراق وخراسان وبه خود مامون داده، مشهور است، و خود كتابى مستقل را ترتيب مى دهد.[٤]
كتاب «طب الرضا» كه جزء جزء آن، امروز هم به تصديق محققان رسيده و حاشيه ها بر آن نوشته اند، سند ديگرى بر عظمت علمى امام است. در روضه نبوى (مدينه) علما، بسيار گرد مى آمدند. پاسخ مردم را مى دادند؛ هرجا در مى ماندند، جملگى به امام، عليه السلام، احاله مى كردند، پدرش، او را «عالم آل محمد» ناميده بود.[٥] امام، به زبان بيگانگان نيز سخن مى گفت، از پيشامدهاى آسمانى خبر مى داد، اولين ساعت را طبق دستور او ساختند.[٦]
نسبت به كارگران عاطفه اى شديد داشت، در سر سفره غذا همه خادمان را گرد خود مى نشاند و با آنان صرف طعام مى كرد، و تا خدمتكارى از خوردن فارغ نمى شد، او را صدا نمى زد، امام قبل از آنكه دست به سفره دراز كند، از بهترين جاى هر غذا، مقدارى در ظرفى جمع كرده براى فقرا مى نهاد و آنگاه به خوردن مى پرداخت.
«انعام» او به افراد، و رفع نيازمنديهاى اشخاص بيش از حد شمار و گفتار است تا آنكه تمام مال خود را هم يكبار به محتاجان بخشيد.
«كرامتش» چندانكه، «محمدبن جعفر» را از مرگ نجات بخشيد و «محمدبن حفض» و جماعتى را از تشنگى در بيابان رهانيد.
«تواضعش» ببين كه با وجود وليهعد مملكت بودن، پشت مردى را در حمام كيسه كشيد.
«علو طبعش» آنكه، «اخرس» فحاش را باز مانع قتل شد. از تقوى و حسن خلق و حلم او، و كارهاى خيرش كه هيچ سخن نتوان گفت.
و «عدلش» برتر از آن بود. نه تنها آدميان، بلكه گنجشك و آهو هم به دادخواهى نزد امام مى آمدند و امان مى يافتند.[٧] او نسبت به كهتران و نيكان؛ آقايى داشت و مهربانيها مى كرد اما درباريان را (نظير فضل