ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - سفر به سرزمين عشق
پنهان است اما آنقدر عظيم است كه مىتوانست آن روز دهها لشكر را سيراب كند!! ...
فداى لبهاى تشنه شش ماهه حسين كه كنار چنين رودى تشنه ماند ...
راستى فرات با اين اندوه سنگين اين همه سال چگونه سر كرده و نخكشيده است ...
فرات! آن روز بر دل پاك و آبىات چه گذشت؟ آنها كه محاصرهات كردند تا آبت را از لبهاى تشنه كودكان كربلا دريغ كنند كه معنى كوثر را نمىفهميدند و جام آب گوارا از دست نبى نوشيدن را. آنها چه مىفهميدند حسين سيراب كوثر مادر بود و فرزندان و اصحابش سيراب زلال عشق او. فكر مىكردند همينكه تو را محاصره كنند و مشك آب ابوالفضل را تيرباران و نگذارند آب به خيمهها برسد، كار كربلائيان تمام است. آنها امروز كجايند تا ببينند ياد عاشورائيان در همه دلها جارى است و تو هم به آبروى كربلا همچنان زلال و پاك جارى هستى ... فرات زلال من ... تو چرا شرمندهاى؟ تو كه دريافتى آنها سيراب شدگان كوثرند و تو فقط بهانهاى براى ماجراى عطش كربلائيان هستى. تو با كوثر رابطهاى قلبى دارى و من مطمئنم كوثر، قيامت تو را شفاعت مىكند و شايد تو به انهار جنت بپيوندى ... تو به دستان مهربان ابوالفضل متبرك شدهاى، غم به دل راه مده، كوثر شفاعتت مىكند.
زيارت مرقد حرّ بن يزيد رياحى، آزاد شده آستان حسينى در ميان گرد و غبارى كه آرام فرو مىنشست صفا دارد. و زيارت مرقد عون بن عبدالله بن جعفر بن ابىطالب پسر حضرت زينب و قربانى او در آستان برادر در مسير كربلا قرار دارد و نمىدانم برادرنش كجا مدفون شدهاند و چرا عون اينقدر از حريم امام حسين در كربلا دور شده است؟ و اين پيكرهاى خونين و پاره پاره را در آن زمان چگونه در اين مسير طولانى به اين نقطه آوردهاند؟
براى نماز ظهر و عصر به كربلا مىگرديم و به محلى مىرويم كه به ياد خيمهگاه امام حسين بنا شده است. گويى شهر بيش از بيابانها هنوز زير گرد و غبار است.
محل باصفايى است و خواندن نماز جماعت ظهر و عصر عجيب دلپذير است. اينجا جايى است كه خيمه امام حسين، امام سجاد، حضرت زينب، ابوالفضل و ... برپا شده است و ... اينجا همان جايى است كه شب عاشورا را همه به نماز گذراندهاند و ... اينجا همان جايى است كه عصر عاشورا به آتش كشيده شده و ميدان تاخت و تاز سربازان عمر سعد گشته است ...
بعدازظهر شنبه براى زيارت به حرم امام حسين، عليهالسلام، مىرويم. گرد و غبار كاملًا فرو نشسته و مىشود آسمان آبى كربلا را دوباره ديد. آخرين عصرى است كه كربلا هستيم و فردا بايد به ايران برگرديم و همين احساس، به همه چيز حال و هواى ديگرى مىدهد. روبروى ضريح، زيارت عاشورا مىخوانم اما نمىدانم اين بار اين زيارت عاشورا چرا با هميشه فرق دارد. انگار واژههاى آن معناى ديگرى يافتهاند. زيارت عاشورا مرا به آتش مىكشد. اين آن زيارتى نيست كه در خانه به عشق اين حرم خواندهام، اين زيارت عاشورا تار و پود مرا مىسوزاند. نمىدانم اينبار در اين زيارت عاشورا چه مىبينم كه اينگونه با همه وجودم لعن مىكنم آنهايى كه باعث غربت شيعه شدند، باعث جدايى ما از امام زمان، باعث اين همه درد و اشك و ندبه، باعث اين همه فقر و درد در اين سرزمين و ... در حالى كه ما صاحب داريم، مولا و سيد داريم.
زيارت عاشورا مرا مىسوزاند و خاكستر مىكند و من سوختن و خاكستر شدن را با تمام وجودم حس مىكنم. من ديروز هم زيارت عاشورا خواندهام صبح و ظهر و شب ولى در اين لحظه ...
همينكه فرصتى پيش مىآيد خودم را به زاويه ضريح مىرسانم، آنجا كه جاى علىاكبر در كنار پدر است. و ساعتها بىتوجه به آنچه در اطرافم مىگذرد حسين را صدا مىكنم و مهدى را ...
كاش خدا كارى بالاتر از اشك ريختن در چنين لحظاتى مقدر كرده بود ...
امام حسين هم همچون مولا على مهربان حرفهايم را گوش مىكند و مهربانتر هر دو دستم را بين دستانش مىگيرد و با همان دستان