ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٧ - حامى
حامى
شيداسادات آرامى
- اى روزگار! مىبينى آقا حامى؛ هيچ فكر مىكردى يك روز كنار بچهها تو عمليات شركت كنى، يك روزى هم دنبال تكه بدنهايشان بيايى؟ من كه فكر نمىكردم ... سيد كه پشت فرمان نشسته بود و با بيل مكانيكى مشغول كار بود بعد از اين جملات در سكوت معنىدارى فرو رفت. حامى دنباله سكوت را گرفت و از اتاقك بيل به بيرون زل زد. تا چشم كار مىكرد خاك بود، مثل همان روزها، خاكريزها همان خاكريزها، سنگر همان سنگر ... فقط در نقاط دورتر، نيروهاى عراقى، اتاقكهاى نگهبانى ايجاد كرده بودند.
انگار همين ديروز بود. عمليات با رمز يازهرا، عليهاالسلام، شروع شد. بچهها كه اسم رمز را فهميدند، دل تو دلشان نبود. چقدر خوب پيشروى مىكرديم. حدود ١٥ كيلومتر داخل خاك عراق شده بوديم. آتش دشمن لحظهاى قطع نمىشد. فشنگهاى رسام مثل ستارههاى دنبالهدار بالاى سرمان رد مىشدند ... چه جهنمى ... بچهها كنار دستم يكى يكى رو زمين مىافتادند. اما شهيدان! شما چه زيبا راه بهشت را پيدا كرديد و عبور كرديد و ما جاماندهها بعد از چند سال آمديم دنبالتان. آنهم در خاك دشمن. پس چى بود كه مىگفتيد، حامى ما را شفاعت كن. ديديد كه آخر زمينگير شدم ... آخ، حاجى! تو همين جاها بود كه روى