ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٩ - بزرگترين درد عالم
لايههايى از عرق غوغاى آسمان را پوشش اندامش كرده بود. كوير زبانش دائم در هواى داغ بازدمش مىجنبيد. قلبش ديوانهوار به ديوار سينه مىكوبيد. چشمهاى خونين در كاسههايشان با سكون ترازو از حركت باز ايستادند. با اينكه پروندهاش قطور بود ولى ترازو سبك نشان مىداد. كمى تأمل و بعد ...
صدايى در آسمان پيچيد: بگيريدش، زنجيرش كنيد، ببريدش.
صدا دلهره را تا سرحد مرگى دوباره در وجودش پيش برد. گوشهايش صداى سوتى ممتد را مىشنيدند و سرش زنگ مىزد. پرده چشمانش سياه شد. حالش به هم خورد. زانوهايش خم شدند و افتاد. صدا در گلويش خفه شد. لرزش بدنش كلمات فرارى از حنجره را مىدريد. به دنبال صدا به هر سو سر مىكشيد. چهار دست و پا روى زمينهاى داغ بيابان خود را به اين سو و آن سو مىكشيد و در شيشه گداخته آسمان صاحب صدا را جستجو مىكرد. ضجه مىزد، موهايش را مىكند، قسم مىخورد، اشكهايش در شيب تند گونههاى بيرون زدهاش ناپديد مىشد. سكوت همچنان برقرار بود. نسيمى داغ وزيدن گرفت و مهره خفقان را در گلويش باقى گذاشت. گروهى از سياهجامگان پيش آمدند. هر گامشان بر ضجههايش مىافزود و استخوانهايش را خردتر مىكرد بدنش به لباسى سياه، بافته از شكسته شمشيرهاى آخته،، پاره و چاك شد. از انتهاى سينهاش نالهاى خفيف بلند شد و در خم و راستاى گلويش گم شد. گرداب نابودى ذرات وجودش را مىمكيد. مقاومت بر صليب تسليم كشيده شده بود. به دستور سياهجامگان بزحمت نيمخيز شد. ستون دستهايش بنايى متزلزل را نمايان كرد. سرش پايين افتاده بود. بستر نالهها رو به خشكى مىرفت. زنجيرهاى آتشين آن بناى لرزان را ويران كرد و صورتش را با خاك آشنا. ريگها، بىرحمتر از هميشه به چشم و دهانش يورش بردند و خونى كفآلود بيرون زد. زنجيرها مانند گرسنگان گوشت تنش را مىخوردند و فرو مىرفتند و چرك و خونى جوشان را جايگزين خود مىكردند. زوزهها در كوير دهانش سر در گم مىشدند و مىمردند. قلادهاى به او زدند كه چانهاش را تا سرحد شكستن گردن بالا داد و آسمان را خشنتر از هميشه در ديدگانش محدود كرد. قلاده آنقدر تنگ بود كه حتى نفسهاى گداخته را به گورستان آرزوها فرستاده بود.
استخوان گردن و فلز اين بستف خفقان درهم آميخته بودند. به دست و پايش گويهايى به سنگينى تمام دنيا بستند. دو مأمور او را مىكشيدند و به زور مىبردند. تلوتلو مىخورد، سكندرى مىرفت و با صورت روى زمين مىافتاد. حتى صحرا هم بىرحمانه دندانهايش را به صورت او فرو مىكرد و مىدريد. هيچ چيز براى دلخوش كردن نبود حتى دردى كه كمتر باشد. اميد در سياهچالهاى درد و عذاب جان مىداد. قلب در سينهاش گم شده بود. و تنها ضربات گاه گاهش، خون غليظ شده را بسختى در رگها به حركت وامىداشت. تمام بدنش سوزن سوزن مىشد، عضلاتش كشيده مىشدند، مفاصل فرياد مىزدند و رگها خونپاش مىكردند.
صدايى آشنا در ميان هجوم ناآشنايىهاى بىرحم او را به خودش آورد. در آن دورترها گروهى حلقه به دور بيرقى پروانهوار مىچرخيدند و دستها را بالا و پايين بر سر و سينه مىكوفتند. ناتوانترها گوشهاى نشسته و ضجه مىزدند و كسى در كنار بيرق نگينوش با صدايى حزنآلود مرثيه سر مىداد.
سياهجامهاى كه همراهش بود نگاههاى جستجوگر او را دريافت:
- اينجا به خواست عرشيان و به دستور آفريدگار از عاشورا تا پايان روزگار عزادارى خواهند كرد تا ياد خون خدا در برزخ هيچ گاه فراموش نشود. آن بيرق سبزينه هم عمود