ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - بزرگترين درد عالم
ديدگانش به دنبال سپيدى، جويبارى از خون راه انداخته بودند و قلبش نفس كشيدن را دوباره تجربه كرد. درياى فريادها در پس مهره مرگ و خفقان رو به طغيان بود. پيچك ترنم تا حنجرهاش بالا آمده بود و از زير قلاده سرك مىكشيد.
نفس از لابهلاى روزنهها ششهاى مچاله شده را نيمه پر مىكرد. هواى مانده سينهاش نالهها را در راهروهاى زندان اختناق پيش برد و توفانى از دردها را در فضا پراكند. قلاده از هم گسست و گردنى كبود و چروكيده با صداى خرد شدن استخوانهايش صاف شد و آهى بلند با گلوله بغض بيرون جهيد.
سياهجامگان در هالههاى حيرت، ادراك را از كف داده بودند. مه رقيقتر شد. سايه خاكسترى سياهجامگان در چشمان خونين مرد شكسته بود. تصوير مبهم او نيز سياهجامگان را از حضورش اطمينان بخشيد. زمين رو به خشكى مىگذاشت و خاكى نرم پاهايش را لمس مىكرد. نسيمى ملايم و دلنشين با كنار زدن مه، تصوير كوير ترسناك را از دفترچه افكارش پاك كرد. مه كمكم ناپديد شد و چشمهايش به نوشداروى نسيم بهبود يافت سنگينى و سوزش همراه با زنجيرها در كام زمين فرو رفت. رگههاى خون و چرك بر بدنش خشكيده بودند. پرده پلك ديدگان متورمش را به نور مهمان كرد و صحنهاى بديع نقاشى نمود. چشم سياهجامگان بسختى در حدقهاش مانده بود. حيرت و تعجب حركتش را در بند كرده بود.
پيراهنى از حرير با دنبالههاى رنگين خنجرها را پس زده بودند و در بازى نسيم، رنگينكمان را مىزاييدند. رشتههاى ياقوت سرخ در شميم مشك بر گردنش تاب مىخوردند. او در نبود درد و حضور تحول هنوز ديدگان خيره آن سبزپوش را فراموش نكرده بود. سياهجامگان، سرچرخان اين سو و آن سو را مىنگريستند و پا بر فرشى از گلهاى هزاررنگ و مخملى از چمن پيش مىرفتند. نغمههاى آوازهخوانان سوار بر نسيم در آبى آسمان تاج خورشيد را مىآراست و پارچه زربفت آفتاب در آينه چشمانش موج مىزد.
يكى از مأموران ايستاد.- به خدا سوگند اين راه جز به بهشت نمىرود!
ترديد، سياهجامگان را در تله ترس از نافرمانى خداوندگار انداخته بود. خواست كه اطمينان حاصل كند. پرونده را باز كرد صعود نورى سبزرنگ خورشيد را به تعظيم واداشت. در پاى پرونده نوشتهاى به خط سبز خودنمايى مىكرد: اى خداى بزرگى كه تبديل كننده بديها به خوبيها هستى اين بنده را به من ببخش.
وقتى اين جمله را ديد آن درد بزرگ، بزرگتر شد. آنقدر بزرگ كه در انبوه نعمتها ناگهان زانوانش زمين را بوسيد و بعد زمين صورتش را ...
\*\*\*
از خواب پريدم. تمام لباسهايم خيس شده بود. عرق كرده بودم. حيران و سرگردان به اين سو و آن سو نگاه مىكردم بلند شدم كنار پنجره آمدم. بيرق سبزرنگ هنوز بر سر در حسينيه رو به روى خانهمان در باد مىرقصيد. جلوى آينه ايستادم. دستى به صورتم زدم.- من زندهام. اشكها به صورتم دويدند. دستهايم مىلرزيد گلويم خشك شده بود. دويدم و وضو گرفتم. هيچ وقت فكر نمىكردم وقتى چيزى بزرگترين آرزويم شود به اين زودى برآورده گردد. اشك بىاختيار مىآمد. شوكه شده بودم.
- قلم و كاغذ ... قلم و كاغذ كجاست.
زير لب نام خداوند را زمزمه كردم و بعد دل به توان قلم بستم:
در پس پردهاى مواج از حرارت، رشتهاى از انسانها در دوردستها به نقطهاى سياه انجاميده و او در ابتداى آن بود. ترازوى سرنوشت در برابرش بازى مىكرد و كفهها خيل چشمها را با خود بالا و پايين مىبرد ...