ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - جاده آبى
جاده آبى
مولاى من! هر بار كه معنى انتظار را از غروب مىپرسيدم، او تنها با سكوت در پشت كوهها پنهان مىشد.
مولايم! هر بار كه مىخواستم به عشق با تو بودن اوج بگيرم، حتّى سقف آسمان نيز براى پروازم كوتاه مىنمود.
آقاى من! بيا كه قلب دنيا در انتظار مىتپد! بيا كه عاشقانت خاك قدومت را با اشك چشمانشان آبپاشى كرده اند. سلام مرا بپذير كه آميخته با لطافت آسمان است.
اى مهربان! آرزو دارم كه مرا در محفل گرم و صميمى ات جاى دهى. به يادت و به عشقت بر سجاده عشق، در برابر آستان حضرت دوست به سجده افتاده ام و به سوى يگانه اى شتافته ام كه پونه هاى چشمان بى تابم در برابر انعكاس اشعه هاى مهرش، لطيفتر از هميشه است.
اى همنفس! بيا و در كنار ما باش و بگذار پاييزان قلبمان از ميان برود. بيا و در قلبمان آشيانه اى بساز؛ آشيانه اى از عشق، از دوستى و از مهر. بيا تا ما نيز همگام با تو صداقت پيشه كنيم.
بيا و با تابيدنت به دشت سينه هامان، وجودمان را گل افشان كن. اى هم كيش نيلوفران باغ! اى مهربان! جوانه هاى عشقمان را درياب كه در كوير نياز، باران مهرت را ملتمسانه انتظار مى كشند. هر روز مى خواهم با بالهايى پر از ريحان و شقايق به ديدارت بيايم؛ اما .... مى خواهم دوباره چكاوك ها و چلچله ها روى شاخه هاى زندگى ام لانه كنند و برايم ترانه بخوانند. مى خواهم دوباره از نسيم سحرى بوى يار را استشمام كنم. مى دانم كه وقتى بيايى، نرگسها سبز خواهند شد و ديگر هيچ بهانه اى براى دلتنگيهايم نخواهم داشت. اگر بيايى، پيش پايت زانو ميزنم و فرياد بر ميآورم: آقا! خوش آمدى كه زمين، زمين توست.
مولاى من! ببين چطور بالهاى كبوتران منتظر را مى شكنند. ببين چطور اين نگاهها در زير رگبار شلاقها همچنان به راه تو سبز مانده اند. كودكان فلسطينى، بوسنيايى و افغانى همه گرسنه اند و ناله و فرياد مى زنند. بيا، بيا و با شمشير ذوالفقارنشانت، اين عالم غبار گرفته از بيعدالتى را نورافشان كن.
بارها خواستم برايت بنويسم امّا قلم قاصر بود اين بار از چشمه مهتاب وضو گرفتهام تا برايت نامه اى بنگارم.
هر جمعه به جاده آبى نگاه مى كنم و در انتظارت هستم تاقاصدك خبرى از تو برايم بياورد. مى دانم كه تو مى آيى و در هر قدم، شاخه اى ازعاطفه خواهى كاشت و قاصدكى را آزادخواهى كردتو مى آيى و