ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - خوشا دردى كه درمانش تو باشى
دوستانى كه مىتوانند به ياد مصيبتهاى امام حسين، عليهالسلام، روزه بگيرند و تأكيد نموديم كه افراد مريض و خيلى ضعيف از اين كار خوددارى كنند. روز اربعين همه برادران كه حدود هزار و چهارصد نفر بودند روزه گرفتند و يك فضاى معنوى عجيبى در اردوگاه حاكم شد كه غيرقابل وصف است فرداى همان روز حدود ساعت يازده يا دوازده بود كه خبر دادند دلدرد علىاكبر شروع شده و او را بردهاند به بيمارستان اردوگاه. من فوراً خودم را به سلولى كه به اصطلاح آن را بيمارستان مىناميدند رساندم ديدم چند نفرى محكم دست و پاى او را گرفتهاند و او هم تقريباً بىحال افتاده است. وقتى مأموران سنگدل اردوگاه از ساكت شدن دلدرد علىاكبر نااميد شدند تصميم گرفتند او را به يك بيمارستان در خارج اردوگاه منتقل كنند. ما از اين كار خوشحال شديم كه آنجا بهتر به او رسيدگى مىكنند ... حدود ساعت ٣/ ٥ يا ٤ عصر بود كه ناگهان در بند باز شد. صداى انداختن چيزى به روى زمين سيمانى سالن به گوش رسيد به هيچوجه احتمال نمىداديم كه اين بدن علىاكبر است كه به زمين انداختهاند ... ولى وقتى نزديكتر رفتيم با بدن بىجان او روبرو شديم. واقعاً انسان از اين همه شقاوت و سنگدلى ديوانه مىشد. ما خيال مىكرديم مقدارى لباس يا چند عدد پتو و ... را به سالن انداختند. به هر حال وقتى بچهها با بدن علىاكبر روبرو شدند كه هيچگونه حركتى نداشت و مثل چوب خشك در آنجا افتاده بود بىاختيار همگى شروع به گريه كردند. دو نفر او را بلند كردند و به طرف سلول برديم. ديدن اين صحنه ناله هم برادران را درآورده بود. اردوگاه را يك پارچه ماتم فراگرفت. همه شروع كردند به دعا براى شفاى علىاكبر ... همان شب ما در آسايشگاه شماره ٣ بوديم. در آسايشگاه شماره ٥ كه دو آسايشگاه بعد از ما بود قبل از اذان صبح اتفاق عجيبى افتاده بود. يكى از برادران كه اسمش محمد بود ناگهان از خواب بلند مىشود و يكى از هم سلولىهاى خود را كه پيرمردى بود (خودش هم پدر شهيد بود) بيدار مىكند و مىگويد: حاجآقا امام زمان، عجّلاللَّه تعالىفرجه، علىاكبر را شفا دادند. پيرمرد مىگويد: محمد چه مىگويى؟ خوابى يا بيدار؟ ما در آسايشگاه شرق اردوگاه هستيم، علىاكبر در غرب اردوگاه از كجا مىگويى علىاكبر شفا يافته است؟ و محمد مىگويد: حاجآقا، فردا صبح معلوم مىشود كه راست مىگويم يا نه.
صبحها معمولًا درهاى آسايشگاه را باز مىكردند و همه برادران به خط مىنشستند تا بعثىها آمار بگيرند. آمارگيرى كه تمام مىشد بچهها متفرق مىشدند ولى اين بار كه آمارگيرى تمام شد ديدم همه جمعيت به طرف سلولى كه علىاكبر در آنجا بسترى بود هجوم بردند. همه فرياد مىزدند آقا امام زمان، عليهالسلام، علىاكبر را شفا داده است ما هم بسرعت به سمت همان سلول رفتيم. علىاكبر در بستر خود بود ولى چهره او عوض شده بود ديگر از آن رنگ پريده و بىحالى خبرى نبود مثل روزهاى اول اسارت بشاش و شاداب بود بچهها علىاكبر را در آغوش مىگرفتند او را مىبوسيدند ... اين در حالى بود كه پيش از آن بعثىها اجازه تجمع به بيش از سه نفر نمىدادند ولى در اين پيشامد آنها هم كارى نداشتند حتى خود مأموران بعثى براى ديدن صحنه مىآمدند و حدود هزار و چهارصد آزاده به صف ايستاده بودند. يكى يكى به سلولى كه علىاكبر در آن بسترى بود مىرفتند و او را زيارت مىكردند و برمىگشتند. بالاخره نوبت به من هم رسيد. به نزد علىاكبر رفتم و از ايشان پرسيدم چى شد كه خوب شدى؟ او گفت: ديشب عنايتى فرمودند، در عالم خواب شفا يافتم. چون فرصت نبود زياد نتوانستم با او صحبت كنم. بعد كه از پيش محمد بيرون آمدم رفتم سراغ محمد از او پرسيدم تو در خواب چه ديدى كه