ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - سفر به سرزمين عشق
مهربانى كه هيچ سائلى را بىپاسخ نگذاشته، اشكهايم را پاك مىكند و با همان چشمان مهربانش نگاهم مىكند. من با همه وجودم حس مىكنم خودش اشكهايم را پاك مىكند و مىخواهد كه صبورى كنم و وعدهام مىدهد كه در دولت كريمه فرزندش مرا در آستان آن عزيز ساكن كند و چه كسى از حسين در وفاى به عهد باوفاتر؟
همه لحظههايى كه از ابتداى اين سفر در كاظمين، سامرا، سرداب مطهر، نجف، مسجد كوفه، مسجد سهله و ... گذشته است يك طرف و اين لحظات هم يك طرف.
امام حسين به من قول مىدهد كه اگر تسليم اراده الهى باشم و جسم خاكى و ناتوانم را به صلاح و اراده الهى فراموش كنم، اگر همه نيازها و آرزوهايم را به پاى خواسته و صلاح او بريزم، مرا در زمانى پناه مىدهد كه همه نيازمند پناهند. امام حسين به من قول مىدهد كه مرا ساكن سهله كند تا راهم به كربلا نزديك باشد. وعده امام حسين را با همه هستىام، ذره ذره وجودم، با تار و پود قلبم، با رگ و پى جانم حس مىكنم و به وفاى به وعدهاش ايمان دارم ...
آنقدر صدايش كردهام كه ديگر صدايم بالا نمىآيد ديگر نه اشكى براى باريدن دارم و نه نالهاى براى صدا كردنش كه دستى گرم مرا از كنار ضريح عقب مىبرد، آب گوارايى به دستم مىدهد و مىخواهد كه صبر كنم ... و من صبر مىكنم ... بگذار اين جسم خاكى در اين چند سال باقى مانده بسوزد و خاكستر شود. بالاخره روزى او مىآيد و امام حسين به وعدهاش وفا مىكند و آنوقت سعادت جاودانه نصيبم خواهد شد. همه سختيهاى عالم، همه دردها، ماندنها، ناتوانيها، و حرف شنيدنها، به فداى يك نگاه آسمانى فرزند حسين، مهدى ...
با كربلا وداع نمىكنم. نه دعاى وداع مىخوانم و نه خداحافظى مىكنم و نه ضجه مىزنم. گريههايم را كردهام و اكنون صبح يكشنبه ١١ ارديبهشت ٧٩ با آرامش خاطر، اطمينان كامل و اعتماد فراوان و از همه اينها فراتر اميد سلام مىدهم نماز صبحم را زير گنبد امام حسين مىخوانم و براى آخرين بار قتلگاه را هم زيارت مىكنم و بدون خداحافظى و با اميد كامل به برگشتن در زمانى بسيار نيكو و انشاءالله نزديك به حرم ابوالفضل مىروم و آنجا هم بدون وداع، سلام مىگويم و ... از كربلا خارج مىشويم. احساس آرامشى بسيار دلپذير تمام وجودم را در برگرفته است. مثل كسى كه از ديدار عزيزترين عزيزان عالم با وعدههايى بسيار شيرين براى ديدار دوباره آمده است. در راه به فرات مىرسيم. هوا كاملًا خوب شده و فرات ميان نخلستانهاى سرسبز، بسيار زيبا و ديدنى شده است و نگاه زنده فرات را حس مىكنم. با او هم خداحافظى نمىكنم چون قرار است كه خيلى زود برگردم.
از كربلا به بغداد مىرويم و ظهر يكشنبه به مرز خسروى مىرسيم. با سرزمين امام حسين خداحافظى نمىكنم. از مرز خسروى كه عبور كنيم دلم را به دست كاروانى از زائران ايرانى مىسپارم كه با برگشتن ما به وطن، راهى سرزمين آسمانى حسين هستند و حال يك هفته پيش ما را دارند و با خروج ما از مرز آنها وارد مرز مىشوند و مىروند تا حلاوت لحظههاى ما را تجربه كنند ...
خوشا به حالشان. هنوز نيامده بشدت دلم تنگ شده است.
دلم را كه به آنها مىسپارم بدون دلم به ايران برمىگردم و اكنون دلم آنجا مانده است و تا روزى كه يار از سفر غيبت برگردد، آنجا خواهد ماند.
و اين سفر، نقطه آغاز حيات واقعى من است. اين سفر زندگى مرا دگرگون كرده است. نوع نگاه مرا به زندگى عوض كرده است. من بعد از اين زندگى ديگرى خواهم داشت. با دلى كه آنجا گذاشتهام و جسمى كه هر لحظه بيقرارى مىكند تا به دل بپيوندد و بعد از اين با عشق به زندگى در كوفه و كربلا زندگى خواهم كرد. اميدوارم دوران انتظارم كوتاه باشد و زمان پيوستنم نزديك.
و اين سفر را مديون برادرم هستم كه رنج همسفرى با مرا تحمل كرد. پاداشش با حسين فاطمه، عليهاالسلام. انشاءالله
پىنوشت:
[١] اثر استاد سيد مهدى شجاعى