ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - سفر به سرزمين عشق
حس نمىكنى و حركت حتى شاخه نخلى را، اما آسمان و زمين پوشيده از غبارى سرخ است و اين غبار بدون باد از كجا مىآيد و چگونه بر سر شهر فرود مىآيد؟ نماز صبحمان را مىخوانيم و به حرم ابوالفضل مىرويم، آنجا هم غبار تا زير گنبد و حريم ضريح راه يافته، همه سر تا پا غرق خاك مشغول زيارتند. صحن و سراى ابوالفضل هم بشدت خلوت شده و همه به حرم پناه آوردهاند. آفتاب كه طلوع مىكند از شدت غبار كاسته مىشود و مىتوان كمى اطراف را تشخيص داد. خورشيد به شكلى حيرتآور از پشت پرده غبار ديده مىشود. عظمت ماجرا، دل را مىلرزاند. دستهجمعى از حرم خارج شده و به سمت نقطهاى حركت مىكنيم كه بر بالاى آن نوشته شده: هذه مقام كف العباس. يعنى آنجا كه عباس به خاطر رساندن آب به كودكان تشنه كربلا، دست چپ خود را از دست داد، در ميان كوچهاى باريك، غريب و ... محل قطع دست راست اوست كه ... خدا ... در و ديوار همراه زائران دلسوخته ابوالفضل گريه مىكنند و عاشوراست كه پيش چشم همه زنده شده. ديگر كسى كوچه و ديوار خانهها را نمىبيند، دشت كربلا را مىبيند و نهر علقمه و ابوالفضل را كه مىكوشد با مشك آب به خيمه برسد و كركسان شومى كه محاصرهاش كردهاند و ... ملتمسين دعا كجايند تا ما را در گريه يارى كنند؟ ... و سوختن و گريه كردن تنها كارى است كه مىتوان كرد فرياد يا ابوالفضل از جمع شيعه ايرانى به آسمان مىرسد ...
غبار سرخ و آسمان گرفته و كربلا و جايى كه ابوالفضل جنگيده و دستانش را داده تا مشك آبى به كودكان برساند و ... اينجاست كه مىسوزى و خاكستر مىشوى ...
تل زينبيه يادگار لحظههاى جگرسوزى كه زينب بر فراز تپهاى كوچك قتلگاه را نظاره كرده، به رويمان آغوش مىگشايد. با آنكه محل در دست تعمير است و همه جا غرق خاك، شيعه ايرانى بر خاك آنجا هم بوسه مىزند و از اينجا تا قتلگاه راهى نيست. مسيرى كه نگاه اشكآلود زينب حسين را دنبال كرده و از آنجا شاهد نقطهاى است كه پاره تن مادر، در آن جان داد. آنجا كه جان زينب، قلب زينب، همه هستى زينب پايمال سم اسبان شد و فرزندان ناخلف شقىترين ياران ابليس، پيش چشمان اشكبار زينب بر پيكر پاك گل زينب اسب تاختند.
قدم به قتلگاه كه مىگذارى نگاه زينب را از فراز تل زينبيه حس مىكنى، اگر چه امروز بين اين دو نقطه همه جا ساختمان و خانه و در و ديوار است. اما آنجاست كه حس مىكنى بند بند بدنت از هم مىگسلد و با تمام وجودت فرياد مىزنى. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد.
خدا لعنت كند اولين كسى كه سنگ بناى ستم بر محمد و آل او را گذاشت و راه را براى نامردمان حاضر در كربلا هموار كرد ...
از تل زينبيه، با اشك و اندوه خداحافظى مىكنيم و راهى بيرون شهر كربلا مىشويم. بيابان و غبار و غربت يادآور كربلاى آن سالهاست. گويى طبيعت هم در طى ١٣٦٠ سال با همه فراز و فرودها دشت كربلا را دست نخورده باقى گذاشته است.
به سوى جايى مىرويم كه مدفن محمد و ابراهيم، فرزندان مسلم بن عقيل است. آنها كه جرمشان اين بود كه پدرشان سفير و فرستاده و پسرعموى حسين بود و در كنار فرات سر بريده شدند تا نامى از آنها باقى نماند و آن لحظات دردناكى كه آن دو بىگناه بىپناه كنار فرات در آغوش هم گريه مىكردند و هر كدام از قاتل خود مىخواست كه اول او را سر ببرد آن سنگدل كجا مىفهميد چه مىكند و اينها كه هستند ... و اكنون دو گنبد فيروزهاى و دو ضريح كوچك و چوبى و صحن و سراى بسيار باصفا ميزبان همه زائرانى است كه به زيارت امام حسين مىآيند.
كجاست آنكه اين دو فرزند مسلم را سر بريد و سرهايشان را براى گرفتن پاداش به دارالاماره ابن زياد فرستاد؟ اينجا تجسم تاريخ است و آينه عبرت به معناى واقعى.
از بارگاه باصفاى پسرعموزادگان امام حسين راهى جاده مىشويم و سر راهمان به فرات مىرسيم غبار سرخ تمام راه را پوشانده و آب هم اصلًا پيدا نيست. آب فرات با آنكه زير پردهاى از غبار