ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - خوشا دردى كه درمانش تو باشى
رفت و آمد مردم، روى زمين بدون زيرانداز نشسته بودند و در حالى كه حدود نيم ساعت از تمام شدن دعاى توسل مىگذشت ولى باز ايشان گرم راز و نياز با محبوب و مولاى خود بودند. حيفمان آمد كه با حضور خودمان صفاى خلوت او را به هم بزنيم. صبر كرديم. آنگاه كه تا حدودى از انجام اعمال و ... فارغ شدند. خود را به ايشان رسانديم و به همراه ايشان به دفتر آمديم. بعد معلوم شد دوستان ما براى ايشان ساعت بخصوصى را براى ملاقات مشخص نكرده بودند فقط به اين اندازه كه شب چهارشنبه پس از دعاى توسل در خدمت شما هستيم. سيد با تواضع و سادگى غيرقابل وصف در دفتر حاضر شدند از آنجا كه اين مكان را متعلق به مولاى خود امام زمان، عليهالسلام، مىدانستند با احترام و محبت خاصى با همه دوستان به گرمى دست دادند و به احوالپرسى با آنها پرداختند و چند بار اين جمله را تكرار نمودند: قدر خودتان را بيشتر بدانيد كار خودتان را كوچك مشماريد در مكان خوبى به مهمانان عزيز آقا امام زمان، عليهالسلام، خدمت مىكنيد چه توفيقى بهتر از اين سراغ داريد و ...
چنان با شوق و شعف از امام، عليهالسلام، سخن مىگفت كه اشك بىاختيار در چشمان حاضران حلقه مىزد. در آن فضاى معنوى وقتى مقدمات انجام مصاحبه فراهم شد در لابلاى سؤالاتى كه مطرح كرديم با اصرار از حاجآقا ابوترابى درخواست كرديم اگر خاطره يا مطلب قابل ذكرى در زمينه عنايات امام زمان، عليهالسلام، دارند بيان كنند ايشان به دنبال اصرار زياد حاضران به عنوان تجديد خاطرات دوران اسارت و يادآورى رشادت آزادگان سرفراز و بويژه عنايات خاص امام زمان، عليهالسلام، به رزمندگان اسلام خاطراتى را بيان فرمودند كه در اينجا ضمن درخواست شادى روح آن مرحوم و به پاس گراميداشت خاطر عزيزشان يكى از آن خاطرات را تقديم امت عزيز و علاقهمندان به امام زمان، عليهالسلام، مىكنيم.
... اواخر سال ١٣٦٠ در پادگان عنبر عراق موقع نماز مغرب و عشا خبر دادند كه حدود ٢٧ يا ٢٨ نفر اسير جديد به اردوگاه آوردهاند. معمولًا شيوه عراقىها اين بود كه افرادى را كه تازه وارد اردوگاه مىشدند حسابى تنبيه مىكردند تا به اصطلاح زهرچشمى از آنها گرفته باشند و ... ما براى اينكه آنها زياد احساس تنهايى نكنند و تحت تأثير ارعاب صداميان واقع نشوند تصميم گرفتيم پس از نماز بطور دستهجمعى سرود اى ايران اى مرز پرگهر ... را با صداى بلند بخوانيم تا برادران تازهوارد متوجه حضور هموطنان خود در اردوگاه باشند و احساس تنهايى نكنند. البته مىدانستيم كه اگر اين كار را بكنيم فردا صبح زود يك تنبيه شديد دستهجمعى در انتظار ماست. با اينهمه تصميم خودمان را عملى كرديم و فرداى همان روز توسط يكى از افسران بسيار سنگدل بعثى به نام محمود بشدّت كتك خورديم. اما اين كار همانطور كه انتظار داشتيم اثر خوبى در روحيه دوستان تازهوارد گذاشته بود و تا حدى زيادى تهديدهاى صداميان را خنثى كرده بود.
در بين اين ٢٨- ٢٧ نفر، برادرى بسيار رشيد به نام علىاكبر بود كه حدود ١٩ سال سن و تقريباً ٧٠ يا ٨٠ كيلو وزن داشت و بسيار سرحالتر از سايرين بود. اما مزدوران عراقى به اندازهاى او را شكنجه دادند و تنبيه كردند كه هنوز يكسال از ورود او به اردوگاه نگذشته بود كه وزن او به حدود ٢٨ كيلو رسيد و به دلدرد شديدى دچار شد به گونهاى كه وقتى دلدرد او شروع مىشد بىاختيار از شدت درد خود را به در و ديوار و زمين مىكوبيد. لذا برادران ديگر هميشه مواظبش بودند و به محض شروع درد محكم دست و پا و سر او را مىگرفتند تا به او آسيبى نرسد ...
يادم هست نزديكيهاى اربعين، ما پيشنهاد كرديم دهه آخر صفر را