ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨
دل را براى دلبر ما آفريدهاند
دلم گرفته بود،
از هياهوى روزگار
و قيل و قال مردم كوچه و بازار.
مثل كسى بودم كه در محلّى تاريك و پر از دود و غبار، تنگى نفس گرفته باشد.
هر جا مىرفتم، سخن از سياست بود و سياستبازان و حرفهاى جناحى.
روزنامهها را نگاه مىكردم، همين بود و فضاى مجازى را كه ديگر نگو و نپرس.
تشنه و كلافه شده بود، حالم بد بود
... و خدا به دادم رسيد؛
انگار دلش برايم سوخته بود يا شايد تشنگى و كلافه بودنم او را به رحم آورده بود.
نمىدانم.
امّا هرچه بود، عزيزى را سر راهم قرار داد. از من پرسيد: تو را چه مىشود؟
اندكى برايش توضيح دادم و او تنها يك سخن گفت: دل را براى دلبر ما آفريدهاند.
شايد براى اينكه مرا به دنيايى ديگر كه بس شيرين و دلنشين بود، ببرد و از عالم قبل بيرون آورد.
لختى انديشيدم.
با خود گفتم: لابدّ منظورش اين بوده كه تو دروازه دل را بازگذاشتهاى و از زمين و زمان، سياست و دغلبازان، ياد و ذكر هر بيگانهاى را به دل راه دادهاى و صاحبخانه اصلى، دلدار و دلبر خود را بيرون كردهاى؛ در حالىكه خدا دل را براى او آفريده است.
اين روايت شيرين را نيز يادم آمد كه: «القلب حرم الله فلا تدخل حرم الله غيرالله؛ ١
دل حرم خداست؛ غير او را در آن راه مده.»
و البتّه، ياد اولياى او نيز از ياد او جدا نيست. هر جا خدا هست، اولياى او هم هستند. امام زمان هم هست؛ پس قلب، حرم و حجّت خداست، غير او را نبايد به آن راه داد. در واقع، آن عزيز مىخواست بگويد خانه دل را پر از اغيار و ديو و دد كردهاى؛ صابخانه را هم بيرون افكندهاى؛ معلوم است خانه شلوغ و پر ازدحام هم حوصله را سر مىبرد. دل را تاريك مىكند و حال انسان را مىگيرد. آرى. فقط يادت باشد دل را براى دلبر آفريدهاند و بس!
پس آن را به جز او مده.