ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٨ - امام و انبياء
خود ادامه دهم. پس دانستم كه ابن هاشم به مكّه سفر مىكند. لذا نامهاى نوشتم و آن را مهر كرده به او سپردم. در آن نامه از مدت عمرم پرسيده بودم كه آيا مرگ من در اين بيمارى است؟ و به ابن هشام گفتم: سعى من بر اين است كه اين نامه به دست كسى كه حجرالاسود را به جاى خودش نصب مىكند برسد؛ من تو را براى اين كار فراخواندم.
ابن هشام گويد: وقتى به مكّه رسيدم و موقع جاىگذارى حجرالاسود فرارسيد، به خدّام حرم پولى دادم كه در آن وقت معين، بگذارند جايى باشم كه ببينم نصب كننده آن كيست، آنها را با خود قرار دادم كه ازدحام جمعيت را از من دور كنند. ديدم هركس خواست حجر را در جايش نصب كند نمىتوانست و حجرالاسود قرار نمىيافت و مىافتاد. پس جوانى گندمگون و خوشصورتى آمده؛ آن را گرفت و در جايش قرار داد. آن چنان بند شد كه انگار اصلًا از آن جا كنده نشده بود. فريادهاى مردم به خاطر آن بلند شد، و آن جوان رفت كه از درب خارج شود. من از جاى خود برخاستم و به دنبالش رفتم، مردم را از راست و چپ كنار مىزدم تا خيال كردند ديوانه ام. مردم براى او راه مىگشودند و من چشم از او برنمى گرفتم تا از مردم جدا شد. من به سرعت مىرفتم و او با تأنّى و آرامش، و چون به جايى رسيد كه غير از من كسى او را نمى ديد، به سمت من برگشت، و فرمود: «آنچه با خوددارى پيش آور.» من نامه را تقديم كردم. بدون اينكه به آن نگاه كند فرمود: «به او بگو كه از اين بيمارى ترسى بر تو نيست و مرگى كه ناچار از آن هستى، پس از سى سال مىرسد.» اشك در چشمم حلقه زد، و نمى توانستم از جا حركت كنم. مرا به حال خود گذاشت و رفت.
ابوالقاسم مىگويد: اين جريان را ابن هشام برايم گفت.
راوى مىافزايد: پس از سى سال از آن ماجرا ابوالقاسم بيمار شد. پس به امور خود رسيدگى كرد، وصيتنامهاش را نوشت و جدّيت عجيبى در اين كار داشت. به او گفتند: اين ترس چيست؟ اميدواريم خداوند به سلامت بر تو منّت بگذارد. جواب داد: اين همان سالى است كه ترسانيده شدم و در همان بيمارى درگذشت. خداوند رحمتش كند.[١]
٧- ٨. ابراهيم (ع) را خداوند از آتش نجات داد، خداى عزّوجلّ، در كتاب خود مىفرمايد:
«قُلْنايا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ؛[٢] گفتيم: اى آتش! بر ابراهيم سرد و سلامت باش.»
قائم (ع) نيز به همين ترتيب خواهد شد. چنان كه از امام صادق (ع) منقول است كه فرمودند:
«هنگامى كه قائم (ع) خروج مىكند، شخصى از «اصفهان» نزد آن حضرت مىآيد و معجزه حضرت خليل الرّحمن، ابراهيم (ع) را تقاضا مىكند؛ پس آن جناب دستور مىدهد كه آتش عظيمى برافروزند و اين آيه را مىخواند: «فَسُبْحانَالَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ؛[٣] منزّه است آن خدايى كه ملكوت هرچيزى به دست اوست و همه به سوى او بازگردانده مىشوند.»
سپس داخل آتش مىشود و آنگاه به سلامت از آن بيرون مىآيد. آن مرد ملعون اين معجزه را انكار مىكند و مىگويد: اين سحر است. پس آن حضرت به آتش دستور مىدهد و او را مىگيرد و مىسوزاند. و مىفرمايد: اين جزاى كسى است كه صاحب الزّمان و حجت الرّحمن را انكار نمايد.»
٨- ٨. ابراهيم (ع) مردم را به سوى خداوند فراخواند. قرآن مجيد مىگويد:
«وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِ؛[٤] و مردم را به حج فراخوان تا پياده يا سوار بر شتران تكيده، از راههاى دور نزد تو بيايند.»
و از حضرت امام باقر (ع) است كه فرمودند:
«ابراهيم در ميان مردم به حج بانگ زد و گفت: «ايها الناس! من، ابراهيم خليل الله هستم؛ خداوند شما را امر فرمود كه حجّ اين خانه را به جاى آوريد، پس شما حج به جاى آوريد. هركس به حج مىرود- تا روز قيامت- ابراهيم را اجابت كرده است.»[٥]
قائم (ع) نيز مردم را به سوى خدا دعوت مىكند.
٩. شباهت به حضرت اسحاق (ع)
خداوند متعال، ولادت حضرت اسحاق (ع) را- پس از آنكه ساره از بچّهدار شدن مأيوس شده بود- بشارت داد، و فرمود: