ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٤ - ماه در آينه
ماه در آينه
مريم ضمانتى يار
زن، كوزه آب را آهسته برداشت. جرعهاى در كاسه ريخت و خورد. نگاهش از پنجره به قرص روشن ماه افتاد كه در آسمان شب مىدرخشيد. كوزه را با احتياط سر جايش گذاشت. ناگهان متوجّه شد «محمّد» در خواب بىقرارى مىكند. در پرتو نور مهتاب چهره جوان همسرش غرق اشك بود. دل زن فرو ريخت. جلو رفت و كنار بستر او زانو زد و آهسته او را تكان داد: محمّد ... محمّد ... بيدار شو ... چرا گريه مىكنى؟ ...
محمّد از صداى زن بيدار شد. چشمانش را باز كرد و زن را بالاى سرش ديد: من ... نه ... من ...
زن جرعهاى آب در كاسه ريخت و به دست او داد: آب بخور ... خواب پريشان ديدهاى؟
محمّد بلند شد و نشست. دستهايش به شدّت مىلرزيدند و بدنش خيس عرق شده بود. كاسه را محكم با دو دست گرفت و آب خنك را نوشيد. زن دوباره پرسيد: خواب پريشان ديدهاى؟
آهسته زير لب تكرار كرد: پريشان؟ ... نه شيرين بود ... شيرينترين خواب همه عمرم ...
- دلم را آب كردى. جانم را به لب رساندى. بگو چه ديدى؟ اگر خوابت شيرين بود، پس چرا گريه مىكردى؟
محمّد به قرص روشن ماه خيره شد و حلاوت خوابى را كه ديده بود، با همه وجودش مزه مزه كرد: باور نمىكنم ...
- محض رضاى خدا حرف بزن.
محمّد آهى كشيد و گفت: خواب ديدم در شبستان مسجد محلّه «كرخ» نشستهام ...
به زحمت بغضش را فرو داد. محاسن سياهش خيس اشك بود: باور نمىكنى امّعبدالله ... باور نمىكنى ... ناگهان از در مسجد، فاطمه زهرا دختر رسول خدا، وارد شد.
امّعبدالله دستش را روى قلبش گذاشت؛ انگار كه بخواهد آن را از هيجان باز دارد: پناه بر خدا! ... تو ... تو ... مطمئنى آنكه خواب ديدى دختر رسول خدا بود؟
- آرى. به خدا مطمئنم ... آن حضرت دست فرزندانش حسن و حسين را كه هر دو كوچك بودند در دست داشت. جلو آمد و فرزندانش را به من سپرد و فرمود: «اى شيخ! فقه را به ايشان بياموز ...!» اين ماه ... با همه زيبايى در برابر چهره معصوم كودكان زهرا هيچ است ... باور مىكنى؟
دل امّعبدالله فرو ريخت: بانوى دو عالم، فرزندانش را به تو سپرد تا به آنها فقه بياموزى؟
- آرى. اين عين خوابى است كه من ديدم و از شدّت شوق در خواب گريه مىكردم كه تو بيدارم كردى.
- تعبير اين خواب چيست؟
- نمىدانم ... واقعاً نمىدانم ...
از جا بلند شد. نگاهش را از پنجره به ماه دوخت: من كه نمىتوانم به امام معصوم چيزى بياموزم. از طرفى خواب ديدن ائمّه هم نمىتواند شيطانى باشد. پس ماجراى اين خواب چيست؟
رو برگرداند و به چهره متحير همسر جوانش نگاه كرد: تو مىگويى چه مىشود؟
زن برخاست: نمىدانم ... محمّد ... نمىدانم؛ امّا به تو غبطه مىخورم.
محمّد ميان گريه خنديد: من مىروم وضو بگيرم تا به مسجد بروم. مىروم همانجايى كه در خواب ديدم، مىنشينم تا ببينم خوابم چگونه تعبير مىشود ...
محمّدّ از اتاق بيرون رفت. مهتاب زيبايى تمام حياط را روشن كرده بود. از چاه، دلو آبى كشيد و وضو گرفت. نسيم خنك سحرگاهى شاخههاى درخت نخل را به بازى گرفته بود. دل محمّد لبريز از يك احساس شيرين و لذّتبخش بود. لحظهاى تصوير روشن آن رؤياى شيرين از پيش چشمش دور نمىشد ...
آفتاب بر شبستان «مسجد كرخ» نور مىريخت. خورشيد، تازه طلوع كرده بود و هواى صبحگاهى سرشار از نشاط بود. چند كبوتر چاهى كمى دورتر از سجاده محمّد روى زمين نشسته بودند و دانههايى را كه خادم مسجد برايشان ريخته بود، برمىچيدند. محمّد با چشمانى اشكبار به دانه برچيدن كبوتران خيره شده بود. كبوتر سفيدى نزديكش آمد و با آرامش بر سجاده او نوك زد. محمّد آهى كشيد و سر به سوى آسمان بلند كرد و با خودش زمزمه كرد: اين چه خوابى بود كه ديدى محمّد؟!