ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - ملاقات با حضرت خضر نبى (ع) در راه كربلا
ملاقات با حضرت خضر نبى (ع) در راه كربلا
سيد مهدى فروغى
اين داستان را مرحوم آيت الله حاج شيخ مرتضى حائرى در كتاب «سرّ دلبران» آوردهاند:
مرحوم سلالة السّادات، حاج آقا فروغى در سخنرانى خود كه درباره سرگذشت سفر «كربلا» داشتند، اين داستان را گفتند كه نوار آن موجود است و آن داستان را براى خود بنده هم بيان فرموده بودند. ايشان فرمودند:
آن سالى كه پياده به كربلا مشرّف شدم، در موقع مراجعت از عتبات عاليات، از شهر مقدّس «كاظمين» به طرف «بغداد» حركت كردم و از آنجا به طرف مرز «ايران» آمدم، مريضى من به شدّت عود كرد، كمكم مريض و ضعيف شدم و بعد علاوه بر بيمارى مبتلا به خون دماغ شدم. در طول چند روز، قدرت و توان من تمام شد كه ديگر قدرت راه رفتن نداشتم. وقتى كه به يكى از روستاهاى اطراف «كرمانشاه» رسيديم، استخوانهاى بدنم نمايان شده بود، خيلى نحيف و ناتوان شده بودم و از طرفى هوا خيلى سرد و برف زيادى هم آمده بود كه ديگر طاقت پياده رفتن را نداشتم. قلعهاى بود كه از آنجا الآغى را اجاره كردم. به فرسنگى يك ريال تا مرا چاروادار ببرد تا «سياوشان» من با چاروادار شرط كردم يك لحاف بردارد براى من؛ زيرا بدن من خيلىضعيف شده بود و او قبول كرد. در راه كه بوديم، من به چارودار گفتم: آن لحاف را بده كه از سرما بدنم يخ مىزند. او گفت: همان گليمى كه روى الآغ است، بالا پوش قرار بده. من به او گفتم: بنا بود لحاف برداريد. گفت: ما به اينگليم، مىگوييم لحاف و بنابراين من نيمى از گليم كه قسمتى از آن روى الآغ بود، به خود پيچيدم؛ ولى اين نيم گليم كهنه، جلوى سرما را نمىگرفت. لباس من فقط يك پيراهن و يك قباى نازك بود، عمّامه هم به سرم بود تا آمديم دامنه كوه، سرما فشار آورد. گفتم: يك مكانى پيدا كن كه بروم در آن پناه بگيرم تا صبح شود. گفت: من تمام بوتههاى اين بيابان را كندهام، مىدانم هيچ پناهى اينجا نيست. گفتم: پس جايى را پيدا كن كه شن باشد و من بروم داخل شنها، والّا هلاك مىشوم. در اين فكر بودم كه مركز شنى پيدا كنم كه داخل شنها بروم، ناگهان ديدم در كنار جادّه روشنايى پيداست. به چاروادار گفتم: من را ببر نزديك اين روشنايى. به آن طرف رفتيم؛ ولى او نمىديد و من هم قدرت نداشتم با دستم به گردن الآغ اشاره كنم و او را به طرف روشنايى راهنمايى كنم. خلاصه الآغ رفت طرف روشنايى، ديدم درى باز است. در داخل آن اتاق در يك طرف، يك بخارى ديوارى كه هيزم در آن شعله مىكشيد، طرف ديگر اتاق سماور بزرگ شاهى مجلسى بود، به علاوه استكانها رديف چيده شده بود و يك پيرمرد خوش برخورد كمر بسته در آنجا بود. با خوشرويى كامل به طرف من آمد و مرا بغل گرفت و از روى الآغ پايين آورد و نزديك بخارى نشاند و فوراً رفت يك مقدارى نان و پنير براى من آورد. كاملًا گرم شدم و اوّل طلوع فجر وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم. پس از آن، همان پيرمرد مرا دوباره روى الآغ گذاشت. بعداً فهميدم چرا چاروادار اصلًا اين بساط مفصّل را نديد و دنبال روشنايى مىگشت.
منبع: سرّ دلبران، ص ٢٠٠.