ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - امكان ارتباط غيرمستقيم
خوشسيمايى بودم. روزهاى جمعه با رفقاى همكار براى خوشگذرانى به بيرون شهر «دمشق» مىرفتيم. همه ما، هم سنّ و سال و كاسب بوديم. روزى همينطور كه مشغول بازى و لهو و لعب بوديم يك مرتبه در قلبم القا شد كه آيا ما براى اين كارها آفريده شدهايم؟ آيا ما را براى همين چموشىها و بازىها و زدن و خوردن و عمر گذراندنها به دنيا آوردهاند؟
يك مرتبه تكان خوردم، گفتم: «مَا خُلِقنَا لِهَذَا؛ ما براى اين كارها خلق نشدهايم.» اينها كارهاى حيوانات است. جستوخيز كردن، با يكديگر بازى كردن و دنبال هم دويدن.
از رفقا دور شدم و راه دمشق را پيش گرفتم. دوستانم گفتند: داش حسن! كجا مىروى؟ تازه بازى گرم شده!
گفتم: شما را به بازى سپردم، خداحافظ شما، ما رفتيم.
به طرف شهر دمشق به راه افتادم. حال ديگرى پيدا كرده بودم. اين اوّلين برقى است كه به قلب مىخورد و انسان را زير و رو مىكند. وارد مسجد شدم و به تماشا ايستادم. خطيب جمعه مشغول خواندن خطبههاى نماز جمعه بود. به مناسبتى سخن از مهدى به ميان آورد و شروع به شمردن اوصاف او كرد. سخنان او درباره مهدى، دلم را تكان داد. كمكم به مهدى محبّت پيدا كردم. فكر كردم آيا مىشود كه ما هم او را ببينيم؟ آيا مىشود به لقاى او نائل شويم؟
كمكم گفتار خطيب در دلم سلسله جنبانى كرد، اندك اندك از محبّت به عشق رسيد. نمىدانى كه عشق چه اثرى دارد؟ عشق همان محبّت مفرط است، والله كليد هر مشكلى همين عشق است. كمكم محبّتم زياد شد؛ به طورى كه در خواب و بيدارى، در حال رفتن و نشستن، در حال سكوت و نطق به ياد مهدى بودم. در آرزوى ديدارش به سر مىبردم.
كمكم در وادى مسجد و محراب و نماز خواندن و تسبيح به دست گرفتن افتادم. آتشى در دلم مشتعل شده بود.
يك شب بعد از نماز مغرب در مسجد نشسته بودم و در عالَمِ حال بودم، در حال يار بودم، يك وقت متوجّه شدم كه از پشت دستى به شانهام خورد و فرمود: «حسن!» گفتم: بلى.
گفت: «چه كسى را مىطلبى؟» گفتم: مهدى را.
فرمود: من مهدى هستم، برخيز! بالأخره رسيدى. شب ظلمانى به صبح وصال رسيد. برخيز بيا! من مىخواهم به خانه تو بيايم.
من جلو افتادم و حضرت دنبال من آمد. به خانه رسيديم. در را باز كردم. او وارد خانه شد و نشست و به من فرمود:
«پشت سر من بنشين.» من پشت سر حضرت نشستم. شروع كرد با من به سخن گفتن. آتش دل مرا خاموش كردن و سوز فراق را به ساز وصالش منقلب ساختن. سپس فرمود: «برخيز پشت سر من نماز بخوان.»
آقا برخاست و تا صبح پانصد ركعت نماز خواند. من هم پانصد ركعت نماز خواندم. دعاهايى هم خواند و به من نيز ياد داد و فردا شب نيز اوراد و اذكارى به من تعليم داد.
يك روز سؤال كردم: آقا جان! عمر شما چقدر است؟
فرمودند: «عمر من پانصد و اندى است.» (اين اتّفاق در قرن نهم هجرى قمرى بوده است).
بعد از حدود هفت شبانه روز، يك روز، صبح فرمود: «حسن! من مىخواهم بروم.»
گفتم: قربانت بروم، كجا مىروى؟ ديدار مىنمايى و پرهيز مىكنى؟ دلم را آتش زدى! كجا مىروى؟ قربانت شوم تازه اوّل ساز و سوز من است. تازه اوّل ناز تو و نياز من است. مرا كجا مىگذارى؟ من هم همراهت مىآيم!
حضرت فرمود: «نه! بنا نيست تو همراه من بيايى. حسن! بدان اين كارى كه با تو كردم و چند روزى مهمان خانهات بودم، تاكنون براى احدى انجام ندادم. پسر! بعد از اين تو به احدى در مسائلت نياز ندارى. به همين دستورات تا آخر عمر عمل كن.»
من گريه و ناله كردم. به او التماس كردم كه مرا به همراه خود ببرد و در جوار خود جاى دهد.
حضرت فرمود: «مصلحت نيست. حكمت اجازه نمىدهد. تو همين جا بمان.»
او رفت و مرا به داغ فراقش گرفتار كرد.[١]
پىنوشتها:
[١]" وَ امّا وَجهُ الِانتِفَاعِ بِى فِى غَيبَتِى كَالانتِفَاعِ بِالشّمسِ اذَا غَيّبتَهَا مِنَ الابصَارِ السَّحَابَ" صدوق، كمال الدّين، ج ١، ص ٤٨٥.
[٢]. كتاب بركات ولى عصر، سيد جواد معلّم، عريضهنويسى به اهل بيت، سيد صادق سيد نژاد، دعاى امام زمان و دعا براى امام زمان، سيد على شفيعى، جلوههاى پنهانى امام عصر، حسين على پور- آثار اعتقاد به امام زمان، دكتر هادى قندهارى- داستانهايى از امام زمان از كتاب بحارالانوار، مترجم: حسن ارشاد- تشرّفات بانوان خدمت امام زمان، سيد محمّد طباطبايى- تشرّفات اهل سنّت خدمت امام عصر، سيد عبّاس موسوى مطلق- پيوند معنوى با ساحت قدس مهدوى، على اكبر همدانى- تشرّفيافتگان، پژوهشكده تزكيه اخلاقى امام على (ع).
[٣]. شايان ذكر است كه ارتباط ولى عصر (عج) با جامعه شيعه، منحصر در اين دو مورد نيست؛ بلكه اغلب موارد با اشراف خود بر امور انسانها و قدرتى كه خداوند به ايشان عطا كرده است، به ياران و درماندگان كمك مىنمايند.
[٤]. مجلسى، محمّدباقر، بحارالأنوار، ج ٥٣، ص ٢٥٣.
[٥]. سوره صف (٦١)، آيه ٨.
[٦]. نهاوندى، على اكبر، العبقرى الحسان، ج ٢، ص ٢٠٣
[٧]. موسوى مطلق، سيد عباس، پادشه خوبان، ص ٣١ به نقل از كتاب النجم الثاقب،
ميرزا حسين نورى.