ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٤ - پيام ها و برداشت ها
برد. ديدم آن حضرت در صفهاىكه منبر بسيار بلندى در آن هست، نشستهاند و جمع زيادى هم خدمتشان بودند. من با خودم مىگفتم در ميان اين جمعيت چگونه آقا را زيارت كنم و چگونه خدمتش برسم؟ ناگاه ديدم به من توجّه فرمودند و صدا زدند: جعفر بيا. من به خدمتشان مشرّف شدم. فرمودند: «چرا آنچه در راه كربلا ديدهاى، براى مردم نقل نمىكنى؟» عرض كردم: اى آقاى من! آنها را براى مردم نقل مىكردم، ولى از بس پشت سرم بدگويى كردند، ديگر سخنى نگفتم. حضرت فرمودند: «تو كارى به حرف مردم نداشته باش، تو قضيه را براى آنها نقل كن تا مردم بدانند كه ما چه نظر لطفى به زوّار جدّمان حضرت ابىعبدالله الحسين (ع) داريم».
|
در دل كِشدم آتش هجر تو زبانه |
آخر كُشدم از غمت اين آه شبانه |
|
|
خونم چكد از ديده به سوداى تو تا كى |
تا چند روم در طلبت خانه به خانه |
|
|
هر سو نگرم مهر دلاراى تو جويم |
هر جا گذرم مىطلبم از تو نشانه |
|
|
دل بر سر آن شد كه به پاى تو دهد جان |
گر دست دهد وصل تو اى درّ يگانه |
|
|
آيا رسد آن طالع فيروز كه روزى |
روزى شودم دولت ديدار تو يا نه |
|
|
سخت است به هر جمع پريشان تو بيند |
حاضر همه ياران و تو غايب ز ميانه |
|
|
برخيز و بساط ستم و جور، تو برچين |
برهان همه ياران خود از جور زمانه |
|
|
حيران به اميد است كه ديدار تو بيند |
روزى كه زنى تكيه به اورنگ شهانه |