ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٦ - پيام ها و برداشت ها
را تمجيد و سپاس مىگويد و همان رفتار را با آنها انجام مىدهد».[١]
٨. سيرت و باطن افراد گاهى همچون صورت آنها به شكل انسان است و گاهى هم در اثر انحرافات فكرى و اخلاقهاى رذيله يا رفتارهاى ناپسند به صورت حيوان مشخّص يا تركيبى از چند حيوان و يا به صورت يك موجود وحشتناك غير متعارف است. در قضايا و حكايات فراوانى، از ديدن اين سيرت سخن به ميان آمده است. ابوبصير مىگويد: با امام صادق (ع) حج انجام مىداديم. وقتى در طواف بوديم به امام عرض كردم: قربانتان شوم اى پسررسول خدا! آيا خداوند اين خلق را مىآمرزد؟ فرمودند: «اى ابابصير! اكثر كسانى كه مىبينى، ميمون و خوك هستند».
گفتم: به من نشان دهيد. پس حضرت سخنانى را آهسته فرمودند و دست مبارك خويش را بر چشمان من ماليدند. در آن لحظه، آنها را به شكل ميمونها وخوكها ديدم. پس وحشت مرا گرفت، آن بزرگوار دست خويش را بر چشمم ماليدند تا آنها را همانگونه كه قبلًا بودند، ديدم.[٢]
مرحوم آيتالله ميرجهانى مىفرمودند: در ايّام جوانى كه مشغول به تحصيل و رياضات شرعيه در مدرسه صدر بازار اصفهان بودم، زمانى به مدّت چهل روز اصلًا از مدرسه بيرون نيامدم. زيرا همه دروسى كه مىخواندم در همان مدرسه بود و غذاى من هم از همان نان خشك مخصوص و خورشت حاضرى بود كه از روستاى جرقويه تهيه ديده بودم و نيازى به رفتن به بيرون مدرسه براى تهيه طعام نداشتم.
تا اينكه يك روز براى كارى كه در ميدان امام پيدا كردم، ناچار به خروج از اين مدرسه شدم كه ناگاه متوجّه شدم اكثر افرادى كه در بازار مىبينم، به شكل حيوانات مختلف بودند. وحشت عجيبى مرا گرفت. عبا را بر سر كشيدم كه آنها را نبينم. فقط جلوى پاى خود را نگاه مىكردم. در عين حال وقتى حيوانى از كنارم رد مىشد، مىترسيدم. با اينكه مىدانستم اينها همان انسانهاى قبلى هستند. تا نزديك حمام شيخ كه در انتهاى بازار قرار دارد، آمدم؛ ولى از بس ترسيده بودم كارم را نتوانستم انجام دهم. برگشتم و سراسيمه وارد مدرسه شدم. استادم وقتى مرا ديد كه چهرهام سفيد شده و رنگ خود را باختهام، پرسيد: چه شده، آيا با كسى درگيرى داشتهاى؟ گفتم: نه. اصرار كرد كه قضيه چيست. من وقتى جريان را براى او گفتم، فهميد اين حالت در اثر اين است كه مدّت زيادى از غذاى حلال خصوصى خودم امرار معاش كردهام. بلافاصله يك نفر را فرستاد تا از بازار غذايى تهيه كند و بياورد و به من اصرار كرد كه بخور! امتناع كردم. بالاخره گفت من استاد تو هستم و به تو دستور مىدهم كه بخورى. به ناچار مقدارى ميل كردم. بعد از خوردن غذا، چشمانم سر جايش برگشت.
٩. گرچه اصل بر كتمان قضايا است، همان گونه كه در مقدّمه حكايت دوم به چهار نكته در اين باره اشاره نموديم، امّا گاهى هم مصلحت در ترويج اين قضايا است تا افرادى ازخواب غفلت بيدار شده، حركت معنوى خود را آغاز كنند. در نقل اين قضايا، بايد سعى شود بدون گفتن اسم شخص باشد و رعايت نكات بحث كتمان اسرار شده و مصلحت ترويج حق و هدايت ديگران نيز در آن منظور گشته باشد.
البتّه به ندرت به قضايايى برمىخوريم كه به دستور خداى سبحان يا خود امام (ع)، بازگو شده است، همچون همين حكايت آقا جعر نعلبند اصفهانى.
امام صادق (ع) مىفرمايند: مردى خدمت رسول خدا (ص) آمد و از حقّ علم سؤال كرد. فرمودند: «سكوت». پرسيد ديگر چه؟ فرمودند: «گوش دادن به آن». عرض كرد: ديگر چه؟ فرمودند: «حفظ آن». پرسيد: ديگر چه؟ فرمودند: «عمل به آن»، عرض كرد: ديگر چه؟ فرمودند: «نشر و ترويج آن».[٣]
١٠. از اين قضيه و حكايت، نظر لطف و عنايت ويژه حضرت بقيّةالله (ع) را به زوار قبر جدشان حضرت ابىعبدالله الحسين مظلوم مىفهميم.
|
اى بهشت روى تو رؤياى من |
گر نبينم چهرهات را واى من |
|
|
چهره تو منتظر حُسن خداست |
حسن تو از هر چه زيبايى جداست |
|
|
اى گل نرگس گل عشق همه |
يوسف زيباى آل فاطمه |
|
|
حسن يوسف وامدار حسن توست |
يوسف آغاز بهار حسن توست |
|
|
منتى بر مردم گريان بنه |
پاى در خاك ره كنعان بنه |
|
|
يوسف زهرا گل نرگس تويى |
بى كسان خاك را مونس تويى |
|
|
ذوالفقار حيدرى در دست توست |
اشك شوق شيعه ناز شست توست |
|
|
ياد تو بر درد مرهم مىنهد |
روى چشم لاله شبنم مىنهد |
|
|
يوسف زهرا اميد قافله |
از غم هجران تو دارم گله |
|
|
اى ز هجرت سرو طاقت خم شده |
روى خورشيد از غمت در هم شده |
|
|
نيست از ما در جهان دلتنگتر |
لالهاى از اشكها گل رنگتر |
|
|
شوق ديدار تو ما را زنده كرد |
اين دل شيدا تو را جان خنده كرد |