ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٢ - حكايت ديدار جعفر نعل بند
حكايت ديدار جعفر نعلبند
سيد ابوالحسن مهدوى
نقل داستانها و حكايتهاى انسانهاى صالح، گاه مواجه با تشكيك يا انكار بعضى از نااهلان مىشود و همين انكار و تكذيب، يكى از دلايل سكوت و كتمان صاحبان حكايات است. چنانچه پرهيز از مريد پيدا كردن و اعلام ارتباط و ملاقات با امام عصر (ع) را از اسرار خويش دانستن، از ديگر دلايل اين سكوت است. البتّه اين سخن به معناى قبول هر گفته و داستان نيست، بلكه همانگونه كه مرحوم والد مىفرمودند علّت اينكه ما به صحّت بعضى از اين قضايا اطمينان داريم و آنها را نقل مىكنيم، آن است كه گاهى كسانى همچون شيخ اعظم، انصارى كه در گفتار و رفتار خويش كمال احتياط را داشتند، نيز چنين مطالبى را نقل كردهاند. ما هم در اين مجموعه سعى بر اجراى همين روش داشتهايم و تا اطمينان بر صحّت سرگذشتى از ناحيه ناقل يا قرائن موجود ديگر نداشتيم، آن را نقل نكرديم. امّا آنچه در اينجا ذكر مىكنيم، آن است كه نبايد بدون دليل و برهان، مطلبى را كه به ذهن ما بعيد به نظر مىرسد رد كنيم بلكه همانگونه كه ابوعلى سينا گفته است: آنچه كه به گوش تو رسيد، آن را در جايگاه امكان قرار بده تا وقتى كه دليل قاطعى بر ردّ آن پيدا نكردهاى. به خصوص اگر شنونده، تخصّصى درباره مطلبى كه شنيده است، داشته باشد.
حضرت امام خمينى (ره) همين توصيه را به فرزندشان مرحوم حجّتالاسلام حاج احمد آقا داشتند. مرحوم جعفر نعلبند از همان كسانى است كه مدّتى داستان تشرّف خويش را به علّت تكذيب و انكار نااهلان، كتمان مىكرد تا آنكه مجدداً در تشرّفش ديگرى كه خدمت امام زمان (ع) مىرسد، امام به او دستور مىدهند داستان تشرّف را بيان كند. آن هم به دليل تأكيد بر مصلحتى كه در پايان حكايت او خواهيد خواند. سرگذشت جالب و تكاندهنده جعفر را مرحوم آيتالله حاج ميرزا محمّد على گلستانه اصفهانى در زمانى كه ساكن مشهد بودند، براى يكى از علماى بزرگ آن ديار، اينگونه نقل كرده بودند كه عموى من، مرحوم آقاى سيّد محمّدعلى كه از مردان صالح و بزرگوار بود نقل مىكرد: در اصفهان شخصى بود به نام جعفر نعلبند كه سخنان غير متعارفى از قبيل آنكه من خدمت امام زمان (ع) رسيدهام و طىالارض كردهام، مىزد. طبعاً با مردم هم كمتر تماس مىگرفت و گاهى مردم هم پشت سر او به خاطر آنكه «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند» حرف مىزدند.
روزى به تخت فولاد اصفهان براى زيارت اهل قبور مىرفتم. در راه ديدم آقا جعفر هم به آن طرف مىرود. من نزديك او رفتم و به او گفتم دوست دارى با هم راه برويم؟ گفت: مانعى ندارد. در ضمن راه از او پرسيدم مردم درباره شما حرفهايى مىزنند. آيا راست مىگويند