ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - امام آمد
فرازى از يك شعر بلند رضوى:
سپيده هشتمين
درود بر تو
اى هشتمين سپيده
اگر از سايهساران درود مىپذيرى
باران نيز به ازاى تو پاك نيست
و بر ما درود
اگر فاصله خويشتن تا تو را،
تنها بتوانيم ديد
اى آفتاب!
ما آن سوى ذرّه ماندهايم!
\*\*\*
من با اشك مىنويسم
شعر من
عشقى است
كه چون مورچه
بر كاغذ راه افتاده است.
اى بلند!
سليمانوار
پيش روى رفتار من
درنگ كن.
سپاه مهرت را بگو
نيمنگاهى به جاى مورچگان بيفكند.
\*\*\*
تو امامى!
هستى با تو قيام مىكند
درختان به تو اقتدا مىكنند
كائنات به نماز تو ايستاده
و مهربانى
تكبيرگوى توست
عشق، به نماز تو
قامت بسته است
و در اين نماز
هر كس مأموم تو نيست
«مأمون» است!
درست نيست
شكسته نيست.
تاريخ چون به تو مىرسد
طواف مىكند
\*\*\*
با كلمة الله!
عرفان در ايستگاه حَرَمات
پياده مىشود
و كلمه، چون به تو مىرسد
به دربانى درگاهت به پاسدارى مىايستد!
شعر من نيز
كه هزار سال راه پيموده
هنوز
بيرون بارگاه تو
مانده است.
سيد على موسوى گرمارودى
دست زن بر دامن شرع رسول هاشمى
|
تا نگرديدهست خورشيد قيامت آشكار |
مُشت آبى زن به روى خود ز چشم اشكبار |
|
|
دست زن بر دامن شرع رسول هاشمى |
زان كه بىآن بادبان كشتى نيارى بر كنار |
|
|
باعث ايجاد عالَم، احمد مُرسل كه هست |
آفرينش را به ذات بىمثالش افتخار |
|
|
محو گرديدند از نور تو يكسر انبيا |
ريزد انجُم، چون شود خورشيد تابان آشكار |
|
|
از جهان قانع به نان خشك گشتى، وز كَرَم |
نعمت روى زمين بر امّتان كردى نثار |
|
|
ماه را كردى به انگشت هلالآسا دو نيم |
مُلك بالا را مُسخر ساختى زين ذوالفقار |
|
|
كردى اندر گام اوّل سايه خود را وداع |
چون سبكباران برون رفتى از اين نيلى حصار |
|
|
چون سليمان است كز خاتم جدا افتاده است |
كعبه تا دادهست از كف دامنت بىاختيار |
|
|
چون بهار از خُلق خوش كردى مُعطر خاك را |
«رحمت للعالمين» خواندت از آن، پروردگار |
|
|
يا شفيع المذنبين! صائب فداى نام توست |
از سر لطف و كرم، تقصير او را درگذار |