ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٣ - حكايت ديدار جعفر نعل بند
كه شما خدمت امام زمان (ع) رسيدهاى؟ اوّل نمىخواست جواب مرا بدهد، لذا گفت: آقا از اين حرفها بگذريم و با هم مسائل ديگرى را مطرح كنيم. من اصرار كردم و گفتم: من انشاءالله اهلم.
گفت: بيست و پنج سفر كربلا مشرّف شده بودم تا آنكه در سفر بيستوپنجم، شخصى كه اهل يزد بود در راه با من رفيق شد. چند منزل كه با هم رفتيم مريض شد و كمكم مرضش شدّت گرفت. تا رسيديم به منزلى كه قافله به خاطر ناامن بودن راه، دو روز در آن منزل ماند تا قافله ديگرى رسيد. دو قافله با هم جمع شدند و حركت كردند. حال مريض رو به سختى گذاشته بود. وقتى قافله مىخواست حركت كند، من ديدم به هيچ وجه نمىتوان او را حركت داد. لذا نزد او رفتم و به او گفتم من مىروم و براى تو دعا مىكنم كه شفا پيدا كنى. وقتى خواستم با او خداحافظى كنم، ديدم گريه مىكند. من متحير شدم. از طرفى روز عرفه نزديك بود و بيست و پنج سال، همه ساله روز عرفه در كربلا بودهام و از طرفى چگونه اين رفيق را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟! به هر حال نمىدانستم چه كنم. او همين طور كه اشك مىريخت به من گفت فلانى من تا يك ساعت ديگر مىميرم، اين يك ساعت را هم صبر كن! وقتى من مُردم، هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء، مال تو باشد. فقط جنازه مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن. من با اينكه به گفتار او اطمينان نداشتم، ولى به خاطر اجابت دعوت مؤمن و حفظ جان او، هر طور بود كنار او ماندم تا آنكه او از دنيا رفت، قافله هم براى من صبر نكرد و حركت نمود. من جنازه او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم. از قافله اثرى نبود و من تصوّر مىكردم اگر كمى با سرعت بروم، امكان دارد به آنها برسم. حدود يك فرسخ كه رفتم، خوف مرا گرفت. از طرفى جنازه را كه به الاغ بسته بودم افتاد. پس از آنكه مقدارى معطل شدم و جنازه را دومرتبه محكم بر الاغ بستم، حركت كردم. ولى باز پس از آنكه مقدارى از راه را رفتم، جنازه از روى الاغ افتاد. به هيچ وجه آن جنازه روى الاغ قرار نمىگرفت.
پس از معطلى فراوانى كه پيدا كردم، مطمئن شدم امكان ندارد به قافله برسم و از طرفى بيابان هم وحشتزا بود و چنانچه كسى مرا با آن جنازه مىديد، امكان اتهام قتل هم وجود داشت. بالاخره وقتى مضطر شدم و ديدم نمىتوانم او را ببرم، خيلى پريشان شدم. ايستادم و به حضرت سيّدالشّهدا (ع) سلامى عرض كردم و با چشم گريان گفتم: آقا من با اين زائر شما چه كنم؟ اگر او را در اين بيابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بياورم مىبينيد كه نمىتوانم، درمانده و بىچاره شدهام.
ناگهان ديدم چهار سوار كه يكى از آنها شخصيت و ابهّت بيشترى داشت، پيدا شدند. آن بزرگوار به من فرمود: جعفر با زائر ما چه مىكنى؟! عرض كردم: آقا چه كنم؟ در راه زيارت كربلا از دنيا رفته است و به من وصيت كرده كه جنازهاش را به كربلا ببرم و دفن كنم ولى نمىتوانم. قافله هم رفته است و من درمانده شدهام و نمىدانم چه بكنم؟
در اين بين، آن سه نفر پياده شدند يكى از آنها نيزهاى در دست داشت. با آن نيزه به زمين زد، چشمه آبى ظاهر شد. آن ميّت را غسل دادند و كفن كرده، آماده رو به قبله براى اقامه نماز ميّت گذاشتند. آن آقا جلو ايستادند و بقيّه پشت سر او نماز خواندند و بعد او را سه نفرى برداشتند و محكم به الاغ بستند و سپس ناگهان ناپديد شدند. حركت كردم. ولى اين مرتبه احساس كردم با سرعت زيادى زمين را طى مىكنم. در حالى كه راه مىرفتم، ديدم به قافلهاى رسيدم و از آنها عبور كردم. پس از چند لحظه، باز قافله ديگرى را ديدم كه آنها قبل از اين قافله حركت كرده بودند. از آنها هم عبور كردم. من آنها را مىديدم، ولى گويا آنها من را نمىديدند. بعد از چند لحظه به پل سفيد كه نزديك كربلا است رسيدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از اين سرعت سير تعجّب مىكردم.
بالاخره او را بردم و در وادى ايمن (قبرستان كربلا) دفن كردم و در كربلا ماندم تا پس از بيست روز رفقايى كه در قافله ما بودند به كربلا رسيدند. آنها در ابتدا فكر مىكردند من كنار آن يزدى در همان منزلى كه از هم جدا شديم ماندهام، ولى با كمال تعجّب و ناباورى ديدند كه من بيست روز قبل از آنها به كربلا رسيدهام. به همين خاطر از من سؤال مىكردند و كه تو كى آمدى و چگونه آمدى؟ من هم براى آنها به اجمال مطالبى را مىگفتم و آنها تعجّب مىكردند.
از همان جا كمكم پشت سر من صحبتها شروع شد و بعضى به ديد انكار نگاه مىكردند، بعضى هم تمسخر مىنمودند. تا آنكه روز عرفه شد. وقتى به حرم رفتيم، ديدم بعضى از مردم را به صورت حيوانات مختلف مىبينم. از شدّت وحشت به خانه برگشتم. باز دو مرتبه از خانه در همان روز بيرون آمدم، باز هم مردم را به صورت حيوانات مختلف ديدم. عجيبتر اين بود كه بعد از آن سفر، چند سال ديگر هم ايّام عرفه به كربلا مشرّف شدهام و فهميدم تنها روز عرفه بعضى از مردم را به صورت حيوانات مىبينم. ولى در غير آن روز آن حالت برايم پيدا نمىشود. لذا تصميم گرفتهام كه ديگر روز عرفه به كربلا مشرّف نشوم.
وقتى اين مطالب را براى مردم در اصفهان مىگفتم، آنها باور نمىكردند و پشت سر من حرف مىزدند. تصميم گرفتم ديگر با كسى از اين مقوله حرف نزنم و مدّتى هم چيزى براى كسى نگفتم تا آنكه يك شب با همسرم غذا مىخوردم. صداى در حياط بلند شد. رفتم در را باز كردم. ديدم شخصى مىگويد: جعفر! حضرت صاحبالزّمان (ع) تو را مىخواهند. من لباس پوشيدم و همراه با او رفتم. او مرا به مسجد جمعه در همين اصفهان