ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٥ - ٢ ظهور امام عصر (ع)
شود، هفت تن از علماى مناطق مختلف كه با هر يك از آنان بيش از سيصد و اندى نفر، دست بيعت دادهاند، بدون قرار قبلى رهسپار مكه مىشوند و در آنجا يكديگر را ملاقات كرده، از هم مىپرسند: انگيزه آمدن شما به مكه چيست؟ مىگويند: به جستوجوى اين مرد آمديم كه اميد است اين فتنهها به دست با كفايت او آرام گيرد و خداوند قسطنطنيه را به دست او آزاد نمايد، ما او را با نام خود و نام پدر و مادرش و ويژگىهايش مىشناسيم. اين هفت دانشمند بر سر اين گفته با يكديگر توافق مىكنند و به جستجوى آن حضرت در مكه مىپردازند. (او را ديده) از او مىپرسند: آيا شما فلانى پسر فلان هستى؟ مىگويد: «نه، بلكه من مردى از انصار هستم» تا آنكه از آنها جدا مىشود. اوصاف او را براى اهل اطلاع برمىشمرند و مىگويند: او همان دوست و محبوب شماست كه در جستجويش هستيد و اكنون رهسپار مدينه گشته است، در پى او به مدينه مىروند ولى او به مكه باز مىگردد، به دنبال او به مكه مىآيند و او را در مكه مىيابند و مىپرسند: شما فلانى فرزند فلان هستى و مادر تو فلانى دختر فلان است و درباره شما اين نشانهها آمده است و شما را يك بار از دست داديم، اكنون دستتان را بدهيد تا با شما بيعت كنيم. مىگويد: «من صاحب الأمر شما نيستم، من فلانى فرزند فلان انصارى هستم با ما بياييد تا شما را به دوست و محبوبتان راهنمايى كنم»، آنگاه از ايشان جدا مىشود و آنها او را در مدينه مىجويند ولى او بر عكس خواسته آنها به مكه رفته است. از اين رو به مكه مىآيند و حضرت را در كنار ركن مىيابند و مىگويند: