واى، واى اروپا، آمريكا!! - سيدل، روث؛ گاردنر، ويليام - الصفحة ١٨
مىباشد.»
از آنجايى كه بسيارى از تحليلهاى ارنريچ معتبر است، اما اين همه داستان نيست. در جايگاه نخست، نتايج تحليل او تنها شامل مردان نمىباشد بلكه كل جامعه آمريكا را در بر مىگيرد. تغيير نگرش به سوى توجه به خود و نيازها و علايق فردى امر بسيار فراگيرى شده است و من معتقدم اين امر، ناشى از توسعه و رشد اجتماعى در دوره قرن بيستم مىباشد كه مىتوان به مباحث شهرسازى، تغيير ماهيت كار و توسعه جامعه مصرفكنندگان اشارهكرد.
همانطور كه مشخص است، زندگى شهرى، عامل عمده تجزيه گروههاى اوليه مىباشد. فشارها، تنوع و فرصتهاى شهرى اين امكان را براى افراد فراهم مىسازد كه از تعهدات خود نسبت به ديگران، شانه خالى كنند و بدون ترس از سرزنش شدن از طرف گروه، به راه خود ادامه دهند.
وقتى اعضاى خانواده پراكنده مىشوند، هيچ اجتماع تعريف شدهاى وجود ندارد و هيچ بزرگسالى انتقاد و سرزنش نمىكند. چرا نتوان از اين تعهدات رنجآور و محدود كننده خود را رهايى بخشيد؟
در حالىكه شهرنشينى، ارتباط شبكههاى جامعه و خويشاوندى را بهم زده؛ تخصص، شيوه اوليه كار در قرن بيستم در آمريكا شده است. همانطور كه حدود صد سال پيش جامعهشناس فرانسوى «اميل دوركيم»[١] اشاره كرده است:
«وقتى جوامع كوچك هستند و همه يك نوع كار را انجام
[١] -Emile Durkheim .