واى، واى اروپا، آمريكا!! - سيدل، روث؛ گاردنر، ويليام - الصفحة ١٦٦
چهار دهه است كه شاهد افراد نيازمند بيشترى هستيم كه در خيابانها مىخوابند، تا سر حد مرگ الكل مىنوشند، مواد مخدر استفاده مىكنند يا بدتر از همه از سرماى زمستان يخ مىزنند؟
داستان اين آدمها طولانى است؛ اما آنچه مرا آزار مىدهد، ايدهاى است كه مىگويد بسيارى از اين افراد بدبخت، از لحاظ ايدئولوژيكى قربانى روندى هستند كه از دهه ١٩٦٠ ميلادى شروع شده است. اين روند از زمانى كه ما دانشآموز بوديم به نام «تفكر بنيادين جنبش ضد روانپزشكى» اشاعه يافت. تا اواسط قرن گذشته، بسيارى از شهروندان برخلاف ميل خود براساس فهرست تحويل به اين مراكز، به سوى مؤسسات روانپزشكى برده مىشدند، در سال ١٩٦٢ ميلادى، مطالعه معروف منهتن[١] اعلام كرد كه ٨٠ درصد جمعيت شهر منهتن داراى اختلالات روانى هستند و ٢٢ درصد آنها آنقدر اختلالات جدى دارند كه بايد بلافاصله تحت درمان قرار گيرند.
به هرحال دهه ١٩٦٠ ميلادى دورانى بود كه براى رهايى از انواع محدوديتها، سوء استفادههاى روانپزشكى دست آويز قرار گرفته بود. تا اينكه برخى دانشمندان مانند دكتر توماس اسزاس[٢] اعلام كرد كه:
«ديوانگى چيز واقعىاى نيست بلكه از سوى قدرتها تعريف شده و به عنوان ابزارى سياسى براى پاكسازى عناصر نامطلوب از
[١] -Manhattan .
[٢] -Dr .Thomas Szasz .