واى، واى اروپا، آمريكا!! - سيدل، روث؛ گاردنر، ويليام - الصفحة ١٧٢
مىكنيم، پس بگو به اعتقاد خودت چگونه به وجود آمدهاى؟»
تا اينجا او كمى نگران شد. من ادامه دادم: «به نظر من زندگى خودش يك اعجاز است و من هيچ توضيح طبيعى براى آن و اين جهان ندارم، تنها مىتوانم بگويم اين كار ناشى از قدرتى برتر بوده، علم مطلقى كه طبيعت ناكافى من آن را درك نمىكند. اعتقاد من اين است. من شنيدم تو مىگويى كه جهان از هيچ بوجود آمده اما نمىتوانى توضيح بدهى كه چطور چيزى از هيچ بوجود مىآيد و معتقدى كه زندگى به دليل برخى ضرورتهاى شيميايى و بيولوژيكى كه نمىتوان اثباتشان كرد بوجود آمده است. همچنين بر اين باورى كه همه چيزهاى ماوراء الطبيعه از پيچيدگى يك تك سلولى تا ايجاد كهكشان عظيم، يك روز خود به خود و بدون دليل به وجود آمده است. تو اعتقادات مرا افكارى بدوى خواندى در حالى كه تفكرات تو براى من بدتر و بَدوىتر است. من حداقل يك دليل ممكن ارائه دادم، اما دلايل تو چيزهايى سردرگم در مورد شگفتىهاى رياضى در علم فيزيك و ... بود.»
من گفتم: تو حتى نمىتوانى تفاوت بين مغز و انديشهات را توضيح دهى. من معتقدم مغز يك ماده جامد است كه در تمام روز در حال توليد چيزيست كه نمىتوان آن را ديد يا لمس كرد و آن تفكر و احساس است. حالا بگو ببينم چطور يك چيز (مغز) مىتواند هيچ چيز (فكر و احساس) را توليد كند. پس در اين شرايط بايد بپذيرى كه اتفاقى غيرمادى مىافتد و