حقوق اجتماعى و سياسى در اسلام - جوان آراسته، حسين - الصفحة ٩٧
دادهاند تنها به آزادى بيرونى در روابط اجتماعى و در رابطه با دولت و قدرت حكومت پرداختهاند. البتّه در تعاليم دينى اين جنبه از آزادى مورد توجه قرار گرفته و نفى سلطهپذيرى انسان از انسان آشكارا اعلام گرديده است. اميرمؤمنان عليه السلام خطاب به فرزندش امام حسن عليه السلام مىفرمايد: بنده ديگرى مباش. زيرا خداوند تو را آزاد آفريده است.[١] به فرموده قرآن، مبارزه با طاغوتيان و جبّاران در دستوركار همه پيامبران الهى قرار داشته است.[٢]
و به همين علت است كه مؤمنان واقعى آناناند كه حكومت طاغوت را نپذيرند و پذيراى فرمان الهى در اين زمينه باشند.[٣] اسلام هرگونه استبداد و خودكامگى را نفى مىكند. رسولان الهى در مقابل آنان كه دعوى خدايى داشتند و مردم را به بندگى خود درآورده بودند ايستادگى نموده، آنان را در برابر تاريخ و وجدانهاى بيدار به محاكمه كشيدند. حضرت موسى عليه السلام خطاب به طاغوت زمان خود، فرعون، به بند كشيدن بنىاسرائيل را محكوم نمود[٤] و سرانجام آنان را از زير بار سختترين شكنجهها نجات داد.[٥] يكى از مأموريتها و رسالتهاى پيامبر اسلام، برداشتن قيد و بندها از دوش مردمى بود كه آنها را به بند كشيده بودند.[٦]
اساساً جهانبينى اسلامى به خودى خود بزرگترين و بنيادىترين ترويج كننده و تثبيت كننده آزادى در عرصه زندگى اجتماعى انسان است. آنكه فقط از خدا پروا دارد و در همه هستى بزرگى غير از خدا نمىشناسد و نمىبيند ممكن نيست در برابر ديگران آزادى خويش را
[١]. لاتكن عبد غيرك و قد جعلك اللَّه حُرّاً. نهجالبلاغه، نامه ٣١.
[٢]. وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنْ اعْبُدُوا اللَّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ؛ در حقيقت در ميان هر امّتى فرستادهاى برانگيختيم[ تا بگويد] خدا را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد. نحل( ١٦): ٣٦.
[٣]. أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ؛ آيا نديدهاى كسانى را كه مىپندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و[ به] آنچه پيش از تو نازل گرديده ايمان آوردهاند[ با اين همه] مىخواهند داورى ميان خود را به سوى طاغوت ببرند، با آنكه قطعاً فرمان يافتهاند كه بدان كفر ورزند. نساء( ٤): ٦٠.
[٤]. شعراء( ٢٦): ٢٢.
[٥]. اعراف( ٧): ١٤١؛ ابراهيم( ١٤): ٦ و بقره( ٢): ٤٩.
[٦]. اعراف( ٧): ١٥٧.