علوم حدیث - علوم حدیث - الصفحة ٦٥ - اخلاق و جنسيت در حديث «خصال النساء»
٢-٤. ديدگاه برابري طلبانه زن و مرد
در برابر ديدگاه مسلط بالا، به تدريج، از قرن هيجدهم کساني به دفاع از وحدت فضایل اخلاقي زنانه و مردانه پرداختند. مفصلترين دفاعيه وحدت جنسي فضایل اخلاقي از سوي خانم ماري وولستونکرافت (Mary Wollstonecraft) ارائه شد. وي در کتابي به نام اثبات حقوق زنان[١] ـ که در سال ١٧٩٠م، نوشته شد ـ به نقد نظرگاه روسو پرداخت و مدعي برابري فضایل اخلاقي زنان و مردان شد.[٢] زان پس، به تدريج، اين نگرش مدعي وحدت فضایل در غرب گسترش يافت و همواره مدافعاني داشته و دارد. اين نظرگاه، به خصوص، براي زنان جذابيت داشت، ليکن در قرن بيستم به تدريج کساني آن را کافي ندانستند و مجدداً مسأله تفاوت فضایل اخلاقي مطرح شد، اما در سطحي ديگر.
٣-٤. ديدگاه جدايي طلبانه معاصر
از زمان وولستونکرافت تا امروز شاخهاي از متفکران اخلاق فمينيستي، سرسختانه وجود چيزي به نام فضایل زنانه را انکار و يا در وجود آن ترديد کردهاند که موجه به نظر ميرسد. در مقابل اين ترديد مقبول درباره وجود فضيلت زنانه (female virtue)، تعداد فراواني از زنان، بويژه از زمان اعطاي حقوقشان، مجذوب نظريه جدايي فضایل اخلاقي زنانه و مردانه بودهاند. البته نه به دليل آن که چنين فضایلي وجود دارد، بلکه گاه با اين نظر که زنان از نظر اخلاقي از مردان برتر هستند و ميتوانند جامعه را با عمل و اخلاقيات خاص خود ارتقا بخشند. آنان، بر خلاف نظر بسياري از نويسندگان مرد، با قبول فضایل خانگي، آن را دليلي براي ورود زنان به عرصه عمومي ميدانستند. از اين منظر، به جاي تأکید بر فضایل قراردادي مردانه، آنان از فضایل زنانه دم ميزدند.
امروزه، هرچند در غرب ديگر سخن فضایل اخلاقي زنانه يا خانگي مطرح نميشود و زنان در عرصه عمومي حضور دارند، با اين همه، ايده اخلاق زنانه همچنان در ميان برخي متفکران فمينيست وجود دارد. مسأله اخلاق زنانه با توجه به مسائل اجتماعي، سياسي و زيستمحيطي و اقداماتي که به تخريب طبيعت منتهي شده، جايگاه خاصي يافته است. از اين منظر، ادعا ميشود که ويرانيهاي رخ داده در حوزههاي مرد سالار (Male- dominated) صورت گرفته و ناشي از خصلتهاي مردانه است و همه خرابيها زاده طبيعت تغييرناپذير مردان و طبيعت ويرانگر و روحيه سلطهطلبانه به شمار ميرود.
اين ديدگاه ذاتباورانه (essentialist) ـ که همه چيز را به ذاتي معين نسبت ميدهد ـ به خوبي در نوشتههاي ماري دَلي (Mary Daly) ديده ميشود. وي بر آن است که در مقابل طبيعت مردانه، طبيعت زنانه کمتر خشن و بيشتر مهربان است و ستم تاريخي مرد آن را تغيير نداده است و ميتواند جهان را از اين وضع نجات دهد. هرچند اين ديدگاه افراطي مورد قبول همه نيست، در مجموع، چندان هم نامعمول نيست که شاهد اشاره ذاتگرايانه به طبيعت زن و مرد باشيم.[٣] اين نگرش ذات باورانه نسبت به زن و مرد، از نظر کسي که طبيعت اين دو را تغييرناپذير و يکسان نميداند، بلکه آن را ساخته جامعه و تاريخ
[١]. همان، ص٤٣٩.
[٢]. How are we to live?: Ethics in an age of self-interest, Peter Singer, P. ٢٠٧.
[٣]. درسهاي فلسفه اخلاق، ص٢٤٨.