زندگاني صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٤

چون اين خبر به گوش بلال رسيد. شروع به گفتن اذان كرد. همين كه گفت اللَّه اكبر، اللَّه اكبر، فاطمه به ياد پدرش و دوران حيات او افتاد. پس نتوانست از گريه باز ايستد. چون بلال به عبارت اشهد ان محمّداً رسول اللَّه رسيد فاطمه فريادى كشيد و به صورت بر زمين افتاد و از هوش برفت.

مردم به بلال گفتند: بس است اى بلال كه دختر رسول خدا از دنيا رفت.

آنان گمان كردند كه فاطمه مرده است. بلال اذانش را ناتمام گذارد. چون فاطمه به هوش آمد از بلال خواست كه اذانش را به اتمام رساند امّا بلال خواسته آن‌حضرت را اجرا نكرد و گفت: اى سرور زنان! من بر جان تو بيمناكم و مى‌ترسم كه با شنيدن اذان به جان خود آسيب رسانى. فاطمه نيز او را از ادامه اذان معاف داشت.

فاطمه به پدر مى‌پيوندد

رسول خدا در بستر بيمارى افتاده بود. فاطمه زهرا نيز در كنار آن‌حضرت قرار داشت. پيامبر صلى الله عليه و آله در گوش او نجوايى كرد كه فاطمه به گريه افتاد. آنگاه يك بار ديگر با وى رازى گفت كه اين بار چهره فاطمه عليها السلام از هم شكفت.

چون از فاطمه درباره نخستين رازى كه با او گفت پرسيدند، فرمود:

رسول خدا به وى فرمود كه جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر او مى‌خواند امّا امسال دو بار خواند و اين جز نزديكى مرگ وى نيست.

و راز دوّم آن بود كه نخستين كسى كه به وى خواهد پيوست منم.

بدين ترتيب، فاطمه خود را دلدارى مى‌داد كه لااقل او نخستين كسى‌