زندگاني صديقه كبرى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٩ - فاطمه زهرا در سوگ پدر مىگريد
فاطمه عليها السلام هفتروز در فراقپدرش گريستوآرام نيافت واز اندوهش كاسته نشد. هر روز گريهاش بيشتر از روز پيش بود. چون هشتمين روز فرارسيد، اندوه، نهانش را آشكار ساخت و عنان شكيب از دست داد و از خانه بيرون آمد و فرياد كشيد. گويى صدايش از دهان پيامبر بيرون مىآيد. زنان شتابان به سويش رفتند. كودكان و خردسالان نيز به نزدش روانه گشتند. مردم به گريه و زارى پرداختند و از هر سوى گرد آمدند.
چراغها خاموش شد تا روى زنان معلوم نشود. زنان چنين مىپنداشتند كه پيامبر خدا از قبر بيرون آمده است. همه در حيرت و شگفتى فرو رفته بودند. فاطمه در سوگ پدر نوحه مىخواند و آنحضرت را صدا مىزد و مىگفت: اى پدر! اى برگزيده! اى محمّد! اى ابوالقاسم! اى ياور يتيمان و شوى مردگان! از اين پس چه كسى به محراب نماز مىايستد؟
چه كسى به فرياد دختر سرگشته و عزادارت خواهد رسيد؟
آنگاه دامن كشان به سوى قبر پيامبر رفت. از بس اشك ريخته بود، چيزى نمىديد. چون نزديك تربت پاك پيامبر شد نگاهش بهمأذنه افتاد، گامها را كوتاه كرد. امّا آنچنان گريست و زارى كرد تا آن كه از هوش رفت.
زنان سراسيمه به سويش شتافتند و بر چهرهاش آب پاشيدند. چون به هوش آمد از جاى برخاست در حالى كه لب بهسخن گشوده بود و مىگفت:
«تاب و توانم برفت. پوست بدنم نيز به من خيانت كرد. دشمن نكوهشم كرد و افسردگى مرا كشت. اى پدر! اينك تنها و حيران ماندهام.
صدايم به خاموشى گراييده و پُشتم شكسته است. زندگىام تيره و تار و روزگارم سياه شد. پدر! از اين پس هيچ همدم و همدلى براى رفع تنهايى