مبانى تشريع اسلامى(3) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٢٤ - مكتب فيثاغورس و افلاطون
از قالبهاى جزئى وجودِ انسانى را دارد (و متناسب با شرايط، دگرگون مىشود)، چنانكه نمادى است كه زندگى اصيل بايد بر آن بنا شود، يعنى تناسب معقول ميان نظام كلّى و جايگاهى كه آدمى بنابه طبيعتِ ساختار خود آن را اشغال مىكند. [١]
سوم- امّا چگونه ارسطو به اين نتيجه مىرسد؟ او از اين باور خود الهام مىگيرد كه سامانهاى برتر وجود دارد كه آدمى با عشق بدان جذب مىشود، و گويى عشق، همان انگيزه براى پياده كردن عدالت و حاكميت عقل است.
«حقيقت، بيرون از جهان ما نيست، ولى در هستارها و پديدههاى زمينى در محدوده ديد ماست، امّا اين بدان مفهوم نيست كه اين پديدهها و هستارها از نظام و مفهوم، بىبهره باشند. هستى در نگاه ارسطو لايههايى از واقعيّت هستند كه تسلسلى بسيار پر گستره آن را به نظم مىكشد كه جنبشى جامع به سوى كمال آن را در خود دارد و بدان سمت و سو مىبخشد. و هر واحدى، هستارى دوسويهاى دارد و آميختهاى از «مادّه» (توانايى دگرگون ساختن نامحدود و مبهم) و «صورت» (گرايش به ساماندهى و محقّق كردن بنيادين توان مادّه) است وهر لايه از اين لايههاى واقعيت بر گذشته خود استوار است و همزمان، زيرساز لايههاى بعدى را تشكيل مىدهد و بدين ترتيب، هستى، پيوسته نردبانى را ترسيم مىكند كه پلّه به پلّه به سوى لايههاى برتر در اوجگيرى است، و سرانجام نوبت به صورة الصّور (اله، يا محرّك نخستين، يا خير، و يا ...) مىرسد كه اوج اين هرم است و بدون آنكه آن را بشناسد زندگى را در آن بر مىانگيزد. [٢]»
ارسطو همچون افلاطون و ديگر فلاسفه- آن گونه كه به نظر مىرسد- از واقعيتى مسلّم كار خود را آغاز مىنمودند و مىخواستند كه آن را نظريه پردازى كنند و آن واقعيّت مسلّم نظام يا قياس، عقل يا فكر، زيبايى و يا عشق است، و هريك اين حقايق را پس از كشفِ وجدانى به شيوه خاصّ خود توجيه مىكردند.
[١] - المذاهب الأخلاقيّة الكبرى، ص ٤٢.
[٢] - همان، ص ٤٠- ٤١.