مبانى تشريع اسلامى(3) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٥٦ - ١- پيوند علم با اخلاق
پس از آن رويداد، مانند جنگهاى ويرانگر محلّى، و رنج كشيدن اكثريت قريب به اتّفاق انسانها (در كشورهاى روبه رشد) از ستم اقلّيت داراى تكنولوژى پيشرفته (در كشورهاى صنعتى) و رفتارهاى طبقاتى كه حتّى به كشورهاى پيشرفته زيانهاى فراوان وارد آورده است همگى براين حقيقت دلالت دارد كه دانش بدون اخلاق موجودى سركش است كه تنها به تباهيهاى زمين دامن مىزند.
از اين گذشته دانش- با هر زمينهاى- پرده از عوامل متغيّر زندگى بر مىگيرد كه بر پايه شرايط، پارامترهاى حقايق و زمان دگرگونى مىپذيرند در حالى كه فلسفه- با هر زمينهاى از جمله زمينه عمومى اخلاق- پرده از عوامل ثابت زندگى برمىستاند. ارزشها نيز دو روند دارند، يا با عوامل متغيّر در پيوند مىپاشند كه دراين صورت بر علم تكيه دارند، و يا با ارزشهايى كه با عوامل ثابت در رابطهاند كه به فلسفه (عقل) تكيه دارند، از همين رو درهم آميختن موضوعات فلسفه با موضوعات علم، هم علم و هم فلسفه را به تباهى مىكشاند، ولى با اين حال پيوند ميان اين دو همچنان ژرف و پيوسته (در گفتمانى پيوسته و تأثير و تأثّرى متقابل) پايدار مىماند، چه، اينكه فلسفه پدر علم است، زيرا عقل را برمىانگيزاند و شيوهها را بيرون مىكشد و عرصه جُستار علمى را مرزبندى مىكند و رفتار علمى را براساس شيوه خود سامان مىبخشد. از همين رو پارهاى ميان دو اصطلاح «عقل» و «علم» تفاوت مىنهند. «عقل» همان است كه به احكام نخستين و انديشههاى برآمده از آن مىپردازد، در حالى كه «علم» يعنى كاوش براى يافتن حقايق به گونهاى مستقيم [عينى]. و شايد همين موجب شود كه ميان «فلسفه و علم» تفاوت نهيم، زيرا فلسفه، آگاهى به حقايق بزرگ است و علم به جزئيات اختصاص دارد، چنانكه فلسفه به عوامل ثابت و علم به مقولههاى متغيّر مىپردازد.
تفاوت ميان اين دو هرچه كه باشد با يكديگر در پيوند خواهند بود، زيرا انبوه شدن جزئيات موجب آگاهى از كلّيات مىگردد، چنانكه آگاهى از عوامل متغيّر ما را به قوانين ثابتى مىرساند كه متغيّرات را ضبط مىكند، و نيز مرز بندى شيوه صحيح ما را به گونهاى آسانتر به شناخت، رهنمون مىسازد.