مبانى تشريع اسلامى(3) - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٢١ - انتقاد از برداشت افلاطونى
همان است كه برخى را واداشته تا نسبت به فلسفه، ديدگاههايى تندرو برگزينند، تا جايى كه برخى را عقيده براين است كه [١]:
فلسفه، بازى با الفاظ است و واژگانى تهى از مفهوم است، الفاظ بسته وپيچيدهاى كه هيچ معنا ندارد، مگر در رؤياهاى صاحبان آن، همه آنها الفاظى نامفهوم است، زيرا كه بسيار كلّى، متزلزل، بىپايه و اساس است كه بر هيچ چيز مشخّص و روشنى دلالت ندارد. چرا چنين نباشد و حال آنكه فلسفه از جايى آغاز مىشود كه روشنى اشيا در آن جا به پايان مىرسد، بلكه از جايى كه اساساً چيزى وجود ندارد و جز لفظ، چيزى در ميان نيست، لفظى كه صاحب هر مكتب فلسفى مفهوم خاصّى را بدان مىافزايد و از همين جاست كه درهم آميختگى، ابهام، درهم شدگى، نگرشهاى گوناگون، تفكّرهاى مختلف و گردش در چنبرهاى ميان تهى كه نه آغاز و نه انجام آن دانسته مىشود را مىبينيم.
اين نويسنده مىگويد: فلسفهاى كه گمان مىبرد حقيقت اشياء را شناخته است و احكام را بدون حساب و كتاب و بدون تهيّه ابزار كار آمد براى رسيدن به آنها صادر مىكند، در واقع مكتبى نيرنگ كار و فريبنده، بيش نيست. چنين فلسفهاى از واقعيت مىگريزد و گمان مىكند از اين راه به واقعيّت دست يازيده است، چه شگفت است كار چنين فلسفهاى [٢]!
اين ديدگاه منفى نسبت به فلسفه را شيدايى و شوريدگيى توجيه مىكند كه در سدههاى گذشته شيوع داشته است، تا جايى كه مانعى در برابر پيشرفت علم وتكنيك بوده است. در جلد دوم اين مجموعه يادآور شدهايم كه فريفتگى فلاسفه و تكلّف آنها در شناخت حقايقى كه در توان بشر نيست آنها را به خطاهاى جبران ناپذيرى كشانده است كه هنوز جامعه بشرى از آثار آن رنج مىبرد.
امّا پيرامون ديدگاه افلاطون درباره اينكه اخلاق، علم صرف است (و نه بيشتر از آن) در جاى ديگرى گفتهايم كه علم، نفس را تهذيب مىكند ولى اراده را كه گوهر
[١] - پيروان مكتب پوزيتيويسم.
[٢] - المسألة الفلسفيّه، دكتر محمّد عبدالرحمن مرحب (سلسله زدنى علماً)، ص ٣٨.