سوگندهاى پر بار قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٠ - شأن نزول
سخت و آزاردهنده بود، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و از همسايهاش شكايت كرد. پيامبر فرمود: به شكايتت رسيدگى مىكنم. صاحب نخل را ديد، و داستان شكايت همسايهاش را براى وى بازگو كرد. سپس فرمود: اين درخت را به من بفروش، من درختى در بهشت براى تو ضمانت مىكنم! مرد بخيل عرض كرد: من درختان نخل فراوانى دارم، امّا اين بهترين درخت نخل من است، بدين جهت حاضر به فروش آن نيستم! بخل تنها يك صفت رذيله نيست، بلكه انسان را به سوى بىايمانى سوق مىدهد. يكى از اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله به نام ابوالدحداح [١] كه گفتگوى پيامبر صلى الله عليه و آله را با آن مرد شنيد، پس از جدا شدن آن مرد بخيل از پيامبر، به خدمت حضرت رسيد و عرض كرد: اگر من آن درخت را بخرم و مالك آن شوم، همان معامله را با من انجام خواهى داد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بله! اين كار را مىكنم. ابوالدحداح به سراغ صاحب نخل رفت و از او خواست كه درخت مورد نظر را به او بفروشد. صاحب نخل گفت: اين درخت، بهترين درخت نخل من است و لهذا قيمت آن گران است! شخص بخيل كه به خاطر بخل راه بىايمانى را طى مىكرد، قدم به جاده بى انصافى نيز نهاد و گفت: آن را با چهل نخل معاوضه مىكنم، و به كمتر از اين قيمت نمىفروشم! ابوالدحداح كه اموال دنيا در نظرش بىارزش و به فكر جهان آخرت و درخت بهشتى بود، حاضر شد درخت مذكور را به همان قيمت بخرد. صاحب درخت كه ابوالدحداح را آدم ساده لوحى تصوّر مىكرد كه حاضر بود در برابر يك درخت چهل درخت بدهد، به سرعت مقدّمات معامله را آماده كرد؛ قولنامه نوشته شد، و شهود آن را امضا كردند؛ و ابوالدحداح چهل نخل را تحويل داد. و آن نخل را تحويل گرفت. سپس خدمت
[١]. «دحداح» در لغت عرب به كسى گفته مىشود كه همچون مرغابى يا كبك راه مىرود. يعنى بصورت متعادلو صاف حركت نمىكند، بلكه بر اثر كوتاهى قد و چاقى هنگام راه رفتن كمى لنگر مىزند و نامتعادل حركت مىكند و از آنجا كه شخص مذكور چنين حالتى داشت، او را ابوالدحداح ناميدند.