سوگندهاى پر بار قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٥٦ - ابرمرد جهاد و شهادت!
يعنى شمشير را در اين ميدان غلاف نخواهم كرد؛ بلكه آنقدر مىجنگم تا شهيد شوم.
مشغول مبارزه شدم، و در ضمن مبارزه به دنبال پيامبر خدا بودم. به گوشهاى از ميدان رسيدم. ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله را با پيشانى مجروح و دندان شكسته مشاهده كردم. گويا دشمن تصميم گرفته بود كار را يكسره كند، و پيامبر را از ميان بردارد. حضرت رسول صلى الله عليه و آله فرمودند: «علىجان! در همين نقطه مبارزه كن، و در ضمن از من محافظت بنما».
من بودم و پيامبر و دشمنان مسلّح. همچون پروانه بر گرد شمع وجود مباركش مىگشتم، و از جان عزيزش دفاع مىكردم. اين دفاع جانانه تا آنجا ادامه داشت كه دشمن از دستيابى به هدف نهايى مأيوس شد، و مجبور به عقبنشينى گشت. آتش جنگ فرو نشست. خدمت حضرت رسيدم. عرض كردم: يا رسول اللَّه! در طول مبارزه و به هنگام دفاع از شما ضربات فراوانى بر من وارد شد، ١٦ ضربه آن بسيار محكم بود به گونهاى كه چهار بار نقش بر زمين شدم! امّا هر دفعه كه به زمين مىافتادم شخصى خوشبو و خوشرو زير بغلم را مىگرفت، و بلندم مىكرد، و مرا به ادامه مبارزه و دفاع تشويق مىكرد. يا رسول اللَّه! آن شخص كه بود؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: يا على! چشمت روشن! او جبرئيل امين، پيك مخصوص وحى خدا بود كه به كمك تو مىآمد. [١]
[١]. سيره حلبى، ج ٢، ص ٥٣١ (به نقل از مظهر ولايت، ص ٣٣٣).