آفريدگار جهان - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٠٨ - اشتباه نشود!!
آنها) درباره بود و نبود آنها نظر دهيم.
خلاصه اينكه قلمرو حواس و ابزار طبيعى محدود است و نمىشود عالم را محدود به آن بدانيم. [١]
اشتباه نشود!!
ما نمىخواهيم ادعا كنيم همان طور كه الكترونها و پروتونها يا بعضى از رنگها و مانند آن با وسايل علمى امروز كشف شده است، روزى هم ممكن است- بر اثر پيشرفت علوم- عالم ماوراى طبيعت با ابزار و اسباب طبيعى كشف گردد!
خير، اين مطلب امكان ندارد، زيرا همان طور كه گفتيم:
نمىتوان ماوراى طبيعت و مادّه را از راههاى مادى و طبيعى، درك كرد و به طور
[١]. «كاميل فلاماريون»، در كتاب «اسرار مرگ» مىگويد: «مردم در وادى جهل و نادانى زندگى مىكنند و نمىدانند كه اين تركيب جسمانى انسان نمىتواند او را به حقايقى رهبرى كند و اين حواسّ پنجگانه در هر چيز او را فريب مىدهد و يگانه چيزى كه انسان را به حقايق مىرساند عقل، فكر و دقّت علمى است!» سپس شروع به بيان يك، يك امورى مىكند كه حواس از درك آنها عاجز است. آنگاه محدوديّت هر حسّى را ثابت مىكند تا آنجا كه مىگويد: «پس نتيجه اين شد كه امروزه علم و عقل ما حكم مىكند به اينكه بعضى مسائل را (حركات ذرّات، هوا، اشيا و نيروها) ما نمىبينيم و نمىتوانيم با هيچ يك از اين حواسّ پنجگانه آنها را احساس كنيم. بنابراين ممكن است در اطراف ما اشياى ديگر و موجودات زندهاى وجود داشته باشند كه ما نتوانيم آنها را احساس كنيم. من نمىگويم: هست، بلكه مىگويم: ممكن است باشد، زيرا نتيجه بيانات گذشته اين شد كه ما نمىتوانيم هر چه را كه احساس نكرديم، بگوييم: نيست».
پس وقتى به طور كامل و با دليل علمى بر ما ثابت شد كه حواسّ ظاهرى قابليّت ندارند تا همه موجودات را براى ما كشف كنند، بلكه گاهى ما را فريب داده و غير حقيقت را به ما نشان مىدهند. نبايد تصوّر كنيم كه تمام حقيقت موجودات، منحصر است به آنچه ما احساس مىنماييم؛ بلكه بايد خلاف آن را معتقد باشيم و بگوييم: ممكن است موجوداتى باشند كه ما نمىتوانيم آنها را احساس كنيم، چنان كه قبل از اكتشاف ميكروب كسى خيال نمىكرد كه ميليونها ميكروب در اطراف هر جسمى موجود باشد و زندگى هر صاحب حياتى، جولانگاه آنها قرار گيرد. نتيجه اينكه اين حواسّ ظاهرى قابليّت اين را ندارند كه حقيقت موجودات را به ما نشان دهند و عقل و فكر ما تنها چيزى است كه دقايق را به طور كامل معرّفى مىنمايد. (نقل از على الطلال المذهب المادّى، تأليف فريد وجدى، ج ٤.)